گنجور

 
امیرعلیشیر نوایی

ساقی حیات بخشد چون باد نوبهاران

چون ابر رخت هستی کش سوی کوهساران

خاطر سخن شنو کن دفتر به می گرو کن

در طور فقر نو کن آئین کامکاران

باد از مسیح دم زد لاله به که علم زد

خوش باد کو قدم زد آنسو به خیل یاران

می کن به می پرستی دیوانگی و مستی

کو شو ز رنگ هستی شرمنده هوشیاران

ز هاد را نشانه در محنت زمانه

از باده مغانه خوش وقت میگساران

بودم به روز خرم وز روزگار بی غم

کو ای رفیق همدم آن روز و روزگاران

فانی بود به شیون کز دور چرخ پر فن

هم دوست گشت دشمن هم جمله دوستداران

 
 
امیر معزی

ای شاه تاج‌داران وی تاج شهریاران

گردون کامکاری خورشید کامکاران

گر عید روزه‌داران بر خلق هست فرخ

دیدار توست فرخ بر عید روزه‌داران

جز تو جلال دولت نامد زپادشاهان

[...]

سعدی

بگذار تا بگرییم چون ابر در بهاران

کز سنگ گریه خیزد روز وداع یاران

هر کو شراب فرقت روزی چشیده باشد

داند که سخت باشد قطع امیدواران

با ساربان بگویید احوال آب چشمم

[...]

سیف فرغانی

از لطف وحسن یارم در جمع گل عذاران

چون برگلست شبنم چون بر شکوفه باران

در صحبت رقیبان هست آن نگار دایم

شمعی بپیش کوران گنجی بدست ماران

ای جمله بی تو غمگین چون عندلیب بی گل

[...]

صائب

اشکی که از ندامت ریزند باده خواران

شیرازه نشاط است چون رشته های باران

ایام خط مگردید غافل ز گلعذاران

کاین سبزه همعنان است با ابر نوبهاران

تخمی است پوچ در خاک، خونی است مرده در پوست

[...]

واقف لاهوری

نالد دلم چو بلبل از آمد بهاران

کین فصل می‌دهد یاد از وصل گل‌عذاران

ای طائر خجسته از در درآ خدا را

تا کی پرد ز شوقت چشم امیدواران

ایمن نیم نگارا گر می‌کنی مدارا

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از واقف لاهوری
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه