امشب از آهم مشو گرم و مسوزانم چو شمع
ساعتی بنشین که در بزم تو مهمانم چو شمع
چون کنم دل جمع در بزمت که هر ساعت رقیب
می دهد افسون و می سازد پریشانم چو شمع
وه چه حالست اینکه بر دارندم آخر از میان
چون ببزمت جای خود را گرم گردانم چو شمع
یا رب از آهست ریزان بر دل گرمم شرار
یا گرفته آتشی در رشته ی جانم چو شمع
سوزد از اندوه چون پروانه مرغ نامه بر
پیش او گر دانه ی اشکی بیفشانم چو شمع
سوی محرابم مخوان ای پاک دین بهر خدای
زانکه در بزم شراب، آلوده دامانم چو شمع
صد پی از هستی پذیرد ای فغانی طینتم
باز بگدازد سموم دشت هجرانم چو شمع
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر احساسات عمیق خود را بیان میکند و خود را به شمعی تشبیه میکند که در بزم معشوق میسوزد. او از درد و رنج خود میگوید و به حالت پریشانی و افسردگی اشاره میکند که در اثر ظهور رقبایش در عشق به وجود آمده است. شاعر از آتش دلش و تأثیر آن بر جانش سخن میگوید و به سوز و گداز پروانهای اشاره میکند که برای معشوقش اشک میریزد. همچنین به نوعی ناله میکند که هرچقدر هم به محراب و پرستش دعوت شود، نمیتواند از عشق و شراب خودداری کند. در نهایت، او از هجران و دردهایی که از وجودش میگذرد، سخن میگوید و این حالت را به سوز و گداز شمعی تشبیه میکند که در آتش عشق میسوزد.
هوش مصنوعی: امشب با آههایم تو را به ناراحتی وادار نکنم و نمیخواهم بسوزانمت، فقط ساعتی برایت مهمان هستم مثل شمع.
هوش مصنوعی: چطور میتوانم دل خود را در جمع تو آرام کنم، در حالی که هر لحظه رقیب به من فریب میدهد و مرا مانند شمع آشفته و درهم میکند؟
هوش مصنوعی: چه حال خوبی خواهد بود زمانی که از میان بروم و جای خود را برای تو گرم کنم مانند شمعی که نورش را پخش میکند.
هوش مصنوعی: ای پروردگار، از اشکهای آرامم، شعلهای بر دل گرمم در حال سوزش است، همانند آتشی که در جانم به روشنی شمع روشن میسوزد.
هوش مصنوعی: از اندوه و درد، همچون پروانهای که به شمع نزدیک میشود، میسوزم. اگر اشکی از چشمانم بریزد، همانند شعلهای که در مقابل شمع نقش میبندد.
هوش مصنوعی: ای پاک دین، مرا به عبادتگاه نخوان، زیرا برای خداوند به خاطر اینکه در مجالس شراب، دامنم آلوده است، مانند شمع در این حال نمیتوانم به عبادت بایستم.
هوش مصنوعی: بسیاری از چیزها از وجودم دریافت میکند، ای فغانسرای من! وجودم مانند شمعی است که در دشت درد و جدایی، تحت تأثیر آتشهای سوزان، ذوب خواهد شد.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
چند گویی با تو یک شب روز گردانم چو شمع
من عجب دارم گر امشب تا سحر مانم چو شمع
رشته عمرم به پایان آمد و تابش نماند
چارهای اکنون به جز مردن نمیدانم چو شمع
میدهم سررشته خود را به دست دوست باز
[...]
آتش دل چند سوزد رشته جانم چو شمع؟
ای صبا! تشریف ده تا جان برافشانم چو شمع
راز من چون شمع روشن گشت در هر محفلی
بس که سیل آتشین از دیده میرانم چو شمع
دارم امشب گرمیی در سر که ننشینم ز پای
[...]
بسکه هر شب سرگذشت خویش میرانم چو شمع
سر به سر رَخت وجودم را بسوزانم چو شمع
شام میسوزم ز هجر و روز میمیرم ز شوق
چون که میسوزی در آخر زنده گردانم چو شمع
دم نیارم زد اگر بُری زبانم را به تیغ
[...]
در شب تاریک هجران زار و سوزانم چو شمع
او چو گل خندان و من سوزان و گریانم چو شمع
با دلی پر آتشم دوودم به سر بر می رود
ز آتش سوداش سوزد رشته جانم چو شمع
گو برآ از مشرق امید آن خورشید حسن
[...]
در وفایِ عشقِ تو مشهورِ خوبانم چو شمع
شبنشینِ کویِ سربازان و رِندانم چو شمع
روز و شب خوابم نمیآید به چشمِ غمپرست
بس که در بیماریِ هجرِ تو گریانم چو شمع
رشتهٔ صبرم به مِقراضِ غَمَت بُبْریده شد
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.