گنجور

 
امامی هروی

صاحب شرق چو از صدر وزارت برخاست

ای فلک بیش مکن دور که بادی کم و کاست

ای ملوک از در غیرت به جهان در نگرید

که جهان بی نظر صدر جهان چاه بلاست

ای اکابر، زره جور فلک برخیزید

کز سرش سایه خورشید اکابر برخاست

ای صدور از در دستور جهان دشمن کاه

باز گردید که در بارگه خواجه عزاست

ای افاضل که بپرسید ز حجاب که، کو

مسند خواجه کز آسیب پناه فضلاست

ای خلایق همه یکباره بر آرید خروش

کافتاب فلک سلطنت امروز کجاست

صاحب شرق چرا بار ندادست امروز

کاسمان را بیقین قامت ازین بار دوتاست

شمس دین، داور و دستور جهان، فخرالملک

کاسمان خاک زمین است و درش اوج سماست

ای بدرگاه خداوند جهان رفته، جهان

بی شکوهت بروان تو که بی فر و بهاست

خلق را تا خبر مرگ تو آگاهی داد

کاسمان باز همان کینه کش حادثه زاست

بر سر کوی بلا بازوی بیداد قویست

در بر ملک جهان پیرهن داد قباست

دامن چرخ پر از اشک کواکب، هر شب

بهر آنست کز این واقعه در عین بکاست

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
کسایی

هیچ نپذیری چون ز آل نبی باشد مرد

زود بخروشی و گویی «نه صواب است، خطاست»

بی گمان، گفتن تو باز نماید که تو را

به دل اندر غضب و دشمنی آل عباست

فرخی سیستانی

ترک من بر دل من کامروا گشت و رواست

ازهمه ترکان چون ترک من امروز کجاست

مشک با زلف سیاهش نه سیاهست و نه خوش

سرو با قد بلندش نه بلندست و نه راست

همه نازیدن آن ماه بدیدار منست

[...]

ناصرخسرو

بر تو این خوردن و این رفتن و این خفتن و خاست

نیک بنگر که، که افگند، وز این کار چه خواست

گر به ناکام تو بود این همه تقدیر، چرا

به همه عمر چنین خواب و خورت کام و هواست؟

چون شدی فتنهٔ ناخواستهٔ خویش؟ بگوی،

[...]

ازرقی هروی

رمضان موکب رفتن زره دور آراست

علم عید پدید آمد و غلغل برخاست

مرد میخوار نماینده بدستی مه نو

دست دیگر سوی ساقی که : می کهنه کجاست ؟

مطرب کاسد بی بیم بشادی همه شب (؟)

[...]

منوچهری

گر سخن گوید، باشد سخن او ره راست

زو دلارام و دل‌انگیز سخن باید خواست

زان سخنها که بدو طبع ترا میل و هواست

گوش مالش تو به انگشت بدانسان که سزاست

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه