کنی تا کی پریشان چون دل من زلف پر چین را
نمائی چند بی سامان همی دلهای مسکین را
به هر سوکامدی از مشک تاتار آبرو بردی
به هم کمتر زن ای باد صبا آن زلف پرچین را
بت شیرازی ما گر نقاب از چهره بردارد
ز آب و رنگ بی رونق کند صورتگر چین را
بدو گفتم الف ما را بشد چون دال از لامت
به بالا برد نون بر چشم میم آورد پس سین را
نموده چشم مست تو ز هر سر فتنه ای برپا
گناهی نیستش از بند بگشا زلف مشکین را
شنیدم گفته بودی نرخ بوسی کرده ای جانی
من آن دادم ندانستم به مستی گفته ای این را
نیامد چون روا کام دلش ز آن خسرو خوبان
بلنداقبال داد آخر به تلخی جان شیرین را
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر به بیان احساسات عاشقانه و آشفتگی دل شاعر میپردازد. شاعر از پریشانی خود در عشق به یک معشوق با زلفهای پرچین و زیباییهایش سخن میگوید. او از باد صبا میخواهد که زلفهای این معشوق را به هم نریزد و نشان میدهد که چهره معشوقش چقدر جذاب است. شاعر همچنین به گناههای عشق و موضوعاتی چون بوسهها و دلباختگی اشاره میکند و به تلخیها و ناکامیهای عشق اشاره میکند. در مجموع، این شعر احساسی عمیق از عشق و شور و شوق را به تصویر میکشد.
هوش مصنوعی: تو تا کی میخواهی زلفهای پرچین خود را به نمایش بگذاری، در حالی که دل کسانی چون من، که بینظم و پریشان هستند، همچنان در درد و رنج خود غرق است؟
هوش مصنوعی: هر کجا که میرفتی، عطر مشک مانند تو باعث افتخار و زیبایی میشد. اما ای باد صبا، کمتر با این زلفهای پرچین بازی کن.
هوش مصنوعی: اگر بت شیرازی ما نقابش را از چهرهاش بردارد، زیباییاش آنقدر فراوان و خیرهکننده است که میتواند چهرهی چین را بیرنگ و کمرنگ کند.
هوش مصنوعی: به او گفتم که الف ما جدایی یافت، همانطور که دال از لام جدا میشود. نون را بالای چشم میم قرار داد و سپس سین را آورد.
هوش مصنوعی: چشمهای زیبای تو باعث ایجاد شور و هیجان در هر جایی میشود. این دلخوشی و زیبایی را نمیتوان به عنوان گناهی تلقی کرد؛ پس زلفهای مشکیات را از این بند رها کن.
هوش مصنوعی: شنیدم که گفته بودی بابت بوسهای، جانم را دادهای. نمیدانستم که در حال مستی این حرف را زدهای.
هوش مصنوعی: خسرو خوبان که دارای شانس و اقبال بلندی بود، نتوانست آرزوی دلش را به دست آورد و در نهایت، به تلخی جان شیرینش رسید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
ترا گرهمچنین شاید بگوی آن سرو سیمین را
بگوی آن سرو سیمین رابگوی آن ماه و پروین را
بگو آن توده گل را بگو آن شاخ نسرین را
بگو آن فخر خوبان را نگار چین و ماچین را
که دل بردی و دعوی کرده ای مرجان شیرین را
[...]
الا ای باد شبگیری بگو آن لعبت چین را
چراغ نسل خاقان را جمال آل تکسین را
که تا دیدم رخ چون ماه و دندان چو پروینت
ز عشق تو نگهبانم همه شب ماه و پروین را
چنانی تو مرا درخور که شیرین بود خسرو را
[...]
دل و جان تا رهند از بند بگشا زلف مشکین را
به پایت میفتد آخر رها کن یک دو مسکین را
ز چندان تیر کز شوخی ز مژگان بر تراشیدی
یکی بر جان من افکن چه خواهی کرد چندین را
سر زلف ترا در چین بدین صورت رخ رنگین
[...]
وفا و مهر پیش آورد و برد از دل بدر کین را
خدا انداخت گویا در دل آن نازنین این را
نمیبیند سرم چون شمع شبها روی بالین را
به چشم دیگران پیوسته بینم خواب شیرین را
کدورت بیشتر آن را که جوهر بیشتر باشد
نمیگیرد غبار زنگ هرگز تیغ چوبین را
نیارد همنشین آنجا خلل در عیش تنهایی
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.