گنجور

 
بلند اقبال

چنانم ساقی ازمی کرده سرمست

که می نشناسم از پا سر، سر از دست

نمی دانم چه می در ساغرش بود

که هشیاران شدنداز بوی او مست

مگر جانان ما درفکر ما نیست

که می بینم درتن جان ما هست

ز من تنها نه دل بشکست آن شوخ

که عهدخویش را هم نیز بشکست

چنان زد چشم او از مژه تیری

که ما را تا به پر بر سینه بنشست

بده می ساقیا کم خور غم عمر

که ناید باز چون تیر ازکمان جست

دلم دیوانگی ها کرد تا شد

به زنجیر سر زلف توپا بست

مکن بار دلم ز این بیش ترسم

خبر گردی که بار افتاد وخرخست

بلنداقبال شدهرکس که چون من

به راه عشق اوچون خاک شدپست

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
مسعود سعد سلمان

چه خوش عیش و چه خرم روزگار است

که دولت عالی و دین استوار است

سخا را نو شکفته بوستان است

امل را نو دمیده مرغزار است

هنر در مد و دانش در زیادت

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از مسعود سعد سلمان
سوزنی سمرقندی

چه . . . یر است این ز . . . یر خر زبر دست

که خر چون دید زو، آنگونه بشکست

خر نر را . . . ون در کردم این . . . یر

به سان ماده خر خوابید در غست

چو . . . ادم ماده خر ار، کره بفکند

[...]

مجیرالدین بیلقانی

فلک را عهد بس نااستوار است

همه کار جهان ناپایدارست

بیا کس کز پی یک روزه راحت

بمانده روز و شب در انتظارست

هوایی دارد و آبی زمانه

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه