گنجور

 
بلند اقبال

تا صبا را تاری از زلفت به دست افتاده است

دررواج کار عطاران شکست افتاده است

خال در دنبال چشمت گر نباشم در غلط

شحنه ای باشد که دردنبال مست افتاده است

باشد از حال دل من درکمند زلف تو

آگه آن ماهی که در خشکی ز شست افتاده است

از دل من در شکنج طره ات دارد خبر

هر کجا مرغی به دامی پای بست افتاده است

چشم تومخمور وزلفت می کندمستی همی

با وجود اینکه لعلت می پرست افتاده است

مهر ورزی با تونبودکار امروزی مرا

عاشق ومعشوق را عشق از الست افتاده است

تا بلنداقبال را از وصل کردی سرافراز

پیش قدر اوبلندافلاک پست افتاده است

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
اهلی شیرازی

شیشه دل بهر خوبانم ز دست افتاده است

کار دل از دست خوبان در شکست افتاده است

در گلستان جمالت زان دو چشم می پرست

کافری خونخواره در هر گوشه مست افتاده است

با نهال قامتت چون سایه ای سرو سهی

[...]

سیدای نسفی

خال او در بند آن زلف چو شست افتاده است

مژده باد ای دل که دزد من به دست افتاده است

بر سرش خورشید همچون ذره می آید به رقص

هر که درین کوی همچون خاک پست افتاده است

از در میخانه تا آن شوخ چشم من گذشت

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه