گنجور

 
بلند اقبال

آتشی کز توگلستان من است

چاه و زندان تو بستان من است

زخم کز تیغ توباشد مرهم است

درد کزعشق تودر مان من است

هر چه آید ز تو ای دوست نکوست

اجل گرگ تو چوپان من است

من ندارم خبر از مذهب ودین

عشق رخسار تو ایمان من است

از غمت بس که فشانم اختر

آسمان درغم دامان من است

سزد ار طعنه زنم بر مه ومهر

بس که مهرت به دل وجان من است

هر که داراست بلند اقبال است

ز این گهرها که به عمان من است

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
اثیر اخسیکتی

یا رب آن ماه تمام، آن من است

که بقد سرو خرامان من است

با سر زلف پریشان، همه روز

در پی کار پریشان من است

عمر جاوید طمع میدارم

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه