گنجور

 
بلند اقبال

روا نباشد اگر گویمت که مه روئی

تو آفتابی وپرتو دهنده اوئی

به سیر باغ وگلستان چه حاجت است تو را

که سروقامت وگلچهر ویاسمین بوئی

پی شکستن دلها چوشیر غژمانی

اگر چه گاه نگه چون رمیده آهوئی

به خاک پای تودادیم آبر بر باد

ز بسکه تندمزاجی وآتشی خوئی

مگر نه سروکند جا کنار جوی چرا

توسروقد زکنارم کناره میجوئی

پی سراغ توخلقی زچار جانب ومن

همی چومی نگرم جلوه گر ز شش سوئی

کسی که ازکف اودل نبرده ای نبود

زچشم مست عجب دلفریب جادوئی

به روزمعرکه ای دوست در بردشمن

تو را چه حاجت جوشن که خود زره موئی

لب تو زآن شده شیرین که چون بلنداقبال

مدام معتمدالدوله را ثناگوئی

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
مجد همگر

دوات بودی عمری به پیش هر قلمی

به گاه شاهدی و کودکی و نیکوئی

شدی بزرگ به کار قلم شدی مشغول

سرت برند یکی کودک از هنرجوئی

دوات نیستی اکنون قلم شدی زیراک

[...]

سعدی

چه جرم رفت که با ما سخن نمی‌گویی

جنایت از طرف ماست یا تو بدخویی

تو از نبات گرو برده‌ای به شیرینی

به اتفاق ولیکن نبات خودرویی

هزار جان به ارادت تو را همی‌جویند

[...]

حکیم نزاری

خوش است عالم آزادگی و خوش خویی

بدین مقام درآ گر بهشت می جویی

اگر تو آینه ی روی دوست دریابی

به روی آینه بنگر که چون نکورویی

کدام جامِ جم آنجا که سینه ی صافی ست

[...]

امیرخسرو دهلوی

کرشمه کردن تو وقت نار و بدخویی

سزد که نو کند اکنون لباس دلجویی

چه آبروست که حسن از رخ تو می بارد

به وقت صبح که روی چو ماه می شویی

جز از تو روی کسی را نکو نمی بینم

[...]

سلمان ساوجی

تو شمع مجلس انسی و از صفا همه رویی

سر از برای چه تابی ز ما نهان به چه رویی؟

هزار دیده چو پروانه بر جمال تو عاشق

غلام دولت آنم که شمع مجلس اویی

منم ز شوق ز دیوانه تا تو سلسله زلفی

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه