گنجور

 
بلند اقبال

تا ز عشق روی خوددیوانه ام کرد آن پری

هم ز کفر آسوده ام فرمود وهم از دین بری

حاش لله آدمیزاد این چنین کی دیده کس

گشته ام حیران که حورت بوده مادر یا پری

خود بر آن بودم که مهر خاوری خوانم تو را

چون نکودیدم ندارد زلف مهر خاوری

بارها رفتم که قدت را دهم نسبت به سرو

خوب چون دیدم ندارم سروچشم عبهری

مهربانی هم دخیل است ای نگار ماه رو

خال وخط وزلف ورخ تنها ندارد دلبری

بی تو هم خون شددلم هم دیدهام خونبار گشت

در غمت دل یاریم بنمود و چشمم یاوری

ای جبینت زهره رویت مه جمالت آفتاب

چون بلنداقبال داری صدهزاران مشتری

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
عنصری

ای جهان را دیدن تو فال مشتری

کیست آن کو نیست فال مشتری را مشتری

گر ز عنبر بر سمن عمدا تو افکندی زره

آن زره که کاشته است از غالیه بر ششتری

آهوی بزمی تو با کبر پلنگانت چکار

[...]

ازرقی هروی

ای شکسته تیره شب بر روی ، روشن مشتری

تیره شب بر روی روشن مشتری در ششتری

از شکر بر نقره داری دانۀ یاقوت سرخ

وز شبه بر عاج داری حلقۀ انگشتری

زلف مشکین تو پنداری که آزر بر نگاشت

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از ازرقی هروی
قطران تبریزی

ای شکنج زلف جانان بر پرند ششتری

سایبان آفتابی یا نقاب مشتری

توده توده مشک داری ریخته بر پرنیان

حلقه حلقه زلف داری بافته بر ششتری

گاه بر گلنار تازه شاخهای سنبلی

[...]

امیر معزی

ای به رخسار و به عارض آفتاب و مشتری

آفتاب و مشتری را من به جانم مشتری

داری از سنبل نهاده سلسله بر آفتاب

داری از عنبر کشیده دایره بر مشتری

از سر زلف سیه با حلقه‌های سنبلی

[...]

مشاهدهٔ ۴ مورد هم آهنگ دیگر از امیر معزی
سنایی

ای پدیدار آمده همچون پری با دلبری

هر که دید او مر ترا با طبع شد از دل بری

آفتاب معنی از سایت بر آید در جهان

زان که از هر معنیی چون آفتاب خاوری

زهره مزهر بر تو سازد کز عطارد حاصلی

[...]

مشاهدهٔ ۳ مورد هم آهنگ دیگر از سنایی
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه