گنجور

 
بلند اقبال

نه چون چشم تو دیدم چشم مستی

نه همچون پشت دستت پشت دستی

سوی بتخانه گر افتد گذارت

کندکی بت پرستی بت پرستی

کند درعشقت ار کس نیست خود را

نپندارد به عالم هست هستی

به بحر عشقت افتادم چوماهی

که تا زلفت مرا گیرد چو شستی

غمت کی شد قبول اندر الستم

خبر کی دارم از عهد الستی

به غیر از باده و ساغر ندیدم

که بدهد لشکر غم را شکستی

بلند اقبالم اما نیست چون من

به عالم پست پست پستی

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
ابوسعید ابوالخیر

ای بار خدا به حق هستی

شش چیز مرا مدد فرستی

ایمان و امان و تن درستی

فتح و فرج و فراخ دستی

انوری

همچون سر زلف خود شکستی

آن عهد که با رهی ببستی

بد عهد نخوانمت نگارا

هرچند که عهد من شکستی

کس سیرت و خوی تو نداند

[...]

خاقانی

بر دیده ره خیال بستی

در سینه به جای جان نشستی

وز غیرت آنکه دم برآرم

در کام دلم نفس شکستی

مرهم به قیامت است آن را

[...]

مولانا

ای آنک تو خواب ما ببستی

رفتی و به گوشه‌ای نشستی

ای زنده کننده هر دلی را

آخر به جفا دلم شکستی

ای دل چو به دام او فتادی

[...]

مشاهدهٔ ۵ مورد هم آهنگ دیگر از مولانا
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه