گنجور

 
بلند اقبال

دل جای در آن طره طرار گرفته

گنجشک مگر جا به بر مار گرفته

اشکم شده شنگرفی و روزم شده نیلی

تا آینه روی تو زنگار گرفته

گیسوی تواش راهزنی کرده که زاهد

تسبیح ز کف داده وزنار گرفته

در عاشقی آنکس که زیان کرده که باشد

کس دانه ای ار ریخته خروار گرفته

کس سیم و زر ار کرده تلف باده خریده

کس جان ودل ار داده ز کف یار گرفته

خرم دل آنکس که بهیک دست صراحی

با دست دگر طره دلدار گرفته

اقبال بلند است کسی را که چومنصور

از عشق تو جا بر زبر دار گرفته

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
منوچهری

امروز همی بینمتان «بارگرفته»

وز بار گران جرم تن آزار گرفته

رخسارکتان گونهٔ دینار گرفته

زهدانکتان بچهٔ بسیار گرفته

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه