گنجور

 
بلند اقبال

مگومرا ز چه دلبر ز برجدا کرده

که هرچه کرده و زاین پس کندخدا کرده

رسد به ساحل اگر کشتیت وگر شکند

خدای کرده مفرما که ناخدا کرده

به شکل شاه وگدا را بود چه فرق خداست

که شاه را شه و درویش را گدا کرده

فدای خاک رهش بادجان و دل ما را

کسی که در ره او جان و دل فدا کرده

ز خوبرو بد اگر سر زند نکوست مگو

که جور و کین به من آن ترک بی وفا کرده

برو طبیب ومده درد سر به من زاین بیش

که دردهای مرا لعل او دوا کرده

روا بود که چو من خوانیش بلند اقبال

کس ار به حکم قضا خویش را رضاکرده

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
امامی هروی

زهی جلال تو از عرش متکا کرده

فروغ رای تو خورشید را سها کرده

قضا ز قدرت کلک تو مهره برچیده

فلک بخاک جناب تو التجا کرده

جهان بعهد تو نا ایمن از سپهر شده

[...]

مشاهدهٔ ۲ مورد هم آهنگ دیگر از امامی هروی
امیرخسرو دهلوی

مهی در آمده و در درونه جا کرده

برفته جان و به تو جای خود رها کرده

چه چشمها که به ره ماند بهر آمدنت

چه دیده ها که سمند تو زیر پا کرده

نبود قیمت یوسف ز هفده قلب فزون

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از امیرخسرو دهلوی
عبید زاکانی

مرا دلیست ره عافیت رها کرده

وجود خود هدف ناوک بلا کرده

ز جور چرخ ستم دیده و رضا داده

ز خوی یار جفا دیده و وفا کرده

به کار خویش فرو رفته مبتلی گشته

[...]

کمال خجندی

به ابروان تو زاهد چو چشم وا کرده

را به گوشه محراب ها دعا کرده

خدنگ ناوک غم عضو عضو ما چندان

که باز کرد: به هم نیغ او جدا کرده

بردن دل و دین خال را نشان داده

[...]

جامی

رسید یار طریق جفا رها کرده

گره ز ابرو و برقع ز روی وا کرده

نموده همچو گل از غنچه پیرهن ز قبا

هزار پیرهن صبر را قبا کرده

فشانده رشحه خوی از رخ و غبار از زلف

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از جامی
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه