گنجور

 
بلند اقبال

بسته دلم را به بند حلقه گیسوی تو

کرده قدم را کمان حالت ابروی تو

سرورود دررکوع گر تو درآئی به باغ

مه ننماید طلوع پیش مه روی تو

عاریه بگرفته رنگ سرخ گل از عارضت

وام نموده است بوی مشک تر از بوی تو

بوی گلی کارگر نیست مرا بر مشام

زآنکه بود در زکام مغز من از بوی تو

ای تو چوخورشید ومن پیش توحر با صفت

جلوه به هر سو کنی روی کنم سوی تو

کوه گران را زجای کس نتواند کند

کنده دلم را زجای قوت بازوی تو

ز آتش دوزخ مرا نیست دگر هیچ باک

زآنکه به عمری مراست پرورش از خوی تو

حور و بهشتی دگر هیچ نمی خواستم

بود مرا گر به دهر جا به سر کوی تو

بودگر اقبال من چون سر زلفت بلند

چون سر زلفت سرم بود به زانوی تو

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
امیرخسرو دهلوی

نوبت خوبی زدند در شب گیسوی تو

فتنه عسس گشت باز گرد سر کوی تو

گر به ترازوی چرخ دست رسد مر مرا

حسن تو یکسو نهم، مه به دگر سوی تو

روی مرا زرد کرد روی تو منکر شود

[...]

صائب تبریزی

خامش گویا بود چشم سخنگوی تو

نقطه بسم الله است خال بر ابروی تو

خال سیه فام تو مرکز وحدت بود

دایره کثرت است سلسله موی تو

نعل در آتش نهد بر ورق برگ گل

[...]

صغیر اصفهانی

ای دل من مبتلا در خم گیسوی تو

خون رود از دیده‌ام ز حسرت روی تو

ز کشتنم نیست غم ولی از آنم ملول

که میرسد زین عمل رنج ببازوی تو

نشسته‌ام منتظر بلکه صبا آورد

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه