گر کنی پیدا رهی ای شانه درگیسوی او
از زبان من بگو با عنبر افشان موی او
سرکشی را ترک فرما رهزنی را توبه کن
با ادب شو چنگ کمتر زن همی بر روی او
گه بگوشش سر به نجوی می نهی از شیطنت
گه شوی هر جا که بنشسته است همزانوی او
احتشام الدوله از کردارت ار گردد خبر
امر فرماید که بندندت کشندت سوی او
الحذر ز آندم که از کار تو وکردار تو
از غضب پرچین شودمانند توابروی او
زآن همی ترسم به حکمش از برای نظم ملک
سربرندت ناگهان اندیشه کن از خوی او
خودتو می دانی بلند اقبال دولتخواه توست
کم پریشان شو از این طبع پریشان گوی او
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر به نوعی هشدار و نصیحت است که به شخصی میگوید اگر به دنبال جذابیت و دلربایی از یک زن هستی، باید در رفتار و کردار خود تغییراتی ایجاد کنی. شاعر به شخص میگوید که راه سرکشی و شرارت را کنار بگذارد و با ادب و احترام به او نزدیک شود. همچنین به او یادآوری میکند که اگر از رفتارهای نامناسب خود دست برندارد، ممکن است با عواقب و عذابهای سختی مواجه شود. در نهایت، شاعر به او هشدار میدهد که اگر به همین روال ادامه دهد، ممکن است در خطر از دست دادن مقام و موقعیت خود قرار گیرد و بهتر است به فکر آرامش و ثبات آیندهاش باشد.
هوش مصنوعی: اگر تو راهم را پیدا کنی، ای شانهای که در گیسوان او فرورفتهای، از طرف من به او بگو که موهایش بوی عطر عنبر میدهند.
هوش مصنوعی: ای عزیز، از طغیان و سرکشی پرهیز کن و از گناه و تبهکاری توبه کن. با ادب و احترام رفتار کن و کمتر به نوازش و بیمهری دیگران بپرداز.
هوش مصنوعی: گاهی در گوش او پچپچ میکنی تا از شیطنتها آگاه شود و گاهی هم در هر جایی که او نشسته، از همان جا با او همصدا میشوی.
هوش مصنوعی: اگر خبر کردار تو به احتشام الدوله برسد، دستور میدهد که تو را بکشند و به سوی او ببرند.
هوش مصنوعی: مواظب باشید از زمانی که رفتار و اعمال شما باعث خشم او شود، زیرا در آن حالت مانند پرچینی میشوید که از او به دور است.
هوش مصنوعی: من نگران این هستم که به خاطر نظم و سامان ملک، ناگهان سرت را از دست بدهی؛ پس برای دقت بیشتر، به خوی و سرشت او فکر کن.
هوش مصنوعی: تو خودت میدانی که شانس و سعادت به تو روی خوش نشان میدهد، پس نگران نباش و از این طبیعت بیثبات و ناپایدار نترس.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
چشم عالم روشن است از آفتاب روی او
هر چه می گویند مردم هست گفت و گوی او
جان چه باشد تا که باشد قیمت جانان من
هر دو عالم قیمت یک تاره ای از موی او
از عرب آمد ولی ملک عجم نیکو گرفت
[...]
روزم از بیم رقیبان نیست ره در کوی او
شب روم، لیکن چه حاصل چون ببینم روی او؟
او بقتلم شاد و من غمگین، که گاه کشتتم
ناگه آزادی نبیند ساعد و بازوی او
دارد آن ابرو کمان پیوسته بر ابرو گره
[...]
حرف در مجلس نگویم جز به هم زانوی او
تا به چشمی سوی او بینم به چشمی سوی او
میشود صد نکتهام خاطر نشان تا میشود
نیم جنبشها تمام از گوشهٔ ابروی او
زان شکارافکن همینم بس که مخصوص منست
[...]
تا به خون ریزیم اشارت ها نمود ابروی او
میل خون ریزی خود فهمیدم از هر موی او
چون خرامد در دلم جان، هم چو آب زندگی
سر نهد در پای سرو قامت دلجوی او
تا خیال قامتش بیرون نیامد از دلم
[...]
از نگاه گرم گردد آفتابی روی او
وز فروغ چهره آتش دیده گردد موی او
همچو بوی گل که صد تو می شود از برگ خویش
بیشتر ظاهر شود از پرده نور روی او
در گریبان صبا مشتی عرق گردیده است
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.