گنجور

 
بلند اقبال

دیشب من و دل تا سحر کردیم از بس گفتگو

پژمرده گردید او ز من آزرده گشتم من از او

گفتم بیا شو منزوی تاکی پی خوبان روی

گفتا برو پندم مده عقل وخرد ازمن مجو

گفتم به زلف آن صنم کم همنشینی کن دلا

گفتا تورابا من چه کار از این نصیحت ها مگو

گفتم به پیش زلف او بشنو پریشان گو مشو

گفت از پریشانی من گردیده آگه مو به مو

گفتم که زلفش در نظر آمد چوچوگانی مرا

گفتا که پس باید شوم در پیش چوگانش چوگو

گفتم که چاک زخم تو به گشت آخر گفت یار

از تار زلف وسوزن مژگان نمود او را رفو

گفتم شودکان سرو قد اندر کنار آید مرا

گفتا کنارت گر شود از اشک چشمانت چو جو

گفتم شنیدم پیش یار از من شکایت کرده ای

گفت آنکه گفته است این سخن او را به من کن روبرو

گفتم بلند اقبال کی گردد کسی درعاشقی

گفت آن زمان کز چهر دل شوید غبار آرزو

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
ناصرخسرو

عالی حسامش سر درو خورشید دین را نور و ضو

بدخواه او مملوک شو سر حقایق زو شنو

میبدی

هم تو مگر سامان کنی، راهم به خود آسان کنی‌

وین درد را درمان کنی، زان مرهم احسان تو

حذف شود

حذف شود

مولانا

والله ملولم من کنون از جام و سغراق و کدو

کو ساقی دریادلی تا جام سازد از سبو

با آنچ خو کردی مرا اندرمدزد آن ده مها

با توست آن حیله مکن این جا مجو آن جا مجو

هر بار بفریبی مرا گویی که در مجلس درآ

[...]

سلمان ساوجی

گر مطربی رودی زند، بی می ندارد آبرو

ور بلبلی عیشی کند، بی گل ندارد رنگ و بو

آهنگ تیز چنگ و نی، بی می ندارد شورشی

شیرین حدیثی می‌کند، مطرب شراب تلخ کو؟

با رود خشک و رود زن، تا چند سازم ساقیا

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از سلمان ساوجی
شاه نعمت‌الله ولی

این چشم تو دایم مدام آب روان دارد به جو

بنشین دمی بر چشم ما آن آبروی ما بجو

سرچشمهٔ آبی خوشست در عین ما می‌کن نظر

کآب زلالی می‌رود از دیدهٔ ما سو به سو

رو را به آب چشم خود می‌شو که تا یابی صفا

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه