گنجور

 
بلند اقبال

روشنی کف موسی همه ازروی تو بود

تیرگی دل فرعون هم ازموی تو بود

دم عیسی که از او عظم رمیم احیا شد

رمزی از معجزه لعل سخنگوی تو بود

از بهشت آن همه تعریف که زاهد می کرد

چو رسیدیم همه وصف سر کوی تو شد

آن همه وصف که از کوثر وطوبی می گفت

چون بدیدیم لب وقامت دلجوی توبود

آن هلالی که عیان گشت و شدانگشت نما

قد خمیده چوکمان از خم گیسوی تو بود

ره نبردیم به سوی توزهر سوگر چه

شاهراهی به دوراهی همه را سوی توبود

کوه را کس نتواندکند ازجا دل من

که زجا کنده شد از قوت بازوی تو بود

این پریشانی حال دلم امروزی نیست

کز ازل بود پریشان وز گیسوی تو بود

نام کردند از آن روی بلند اقبالم

که چوزلفت سر من دوش به زانوی تو بود

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
فرخی سیستانی

بامدادان پگاه آمد بر بسته کمر

غالیه بر سر و رو  کرد  و برون رفت بدر

سنایی

خواجه در غم من ار گفت که چون بی‌خردان

دین به دل کرده‌ای اندر ره دنیا لابد

دیو در گوش هوا و هوسش می‌گوید

از پی کبر و کنی چون متنبی سد جد

من چه دانستم کز تربیت روح‌القدس

[...]

وطواط

هر که او بندهٔ این حضرت والا بود

همچو من صاب صد نعمت و آلا گردد

سوزنی سمرقندی

آن کل شوم نیک تیر دل از من بربود

عشق بر عشق چو آروغ برافروز فروز

یاسمن گون رخ . . . ون را بزهارم بنمود

شب ز سودای ویم دیده حمدان نغنود

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه