گنجور

 
بلند اقبال

داده شه فرمان که عطاران معافند از خراج

برده است از مشک وعنبر بسکه گیسویت رواج

راستی دانی که زلفت راست گردن از چه کج؟

از پریشانی به سیمت کرده پیدا احتیاج

خواب می دیدم شبی بازی به زلفت می کنم

روزها رفته است وآید بوی مشکم از دواج

بازی چوگان وگوخواهم که از پستان وزلف

ز آبنوس آورده ای چوگان و داری گوی عاج

خواهی ار دانی که از دست دلت چون شددلم

سنگی اند رچنگ آور بر زن او را بر زجاج

از تودارم زخم از آن مرهم نمی خواهم ز کس

از تو دارم درد از آن هرگز نمی جویم علاج

بارک الله بس که شیرین است شهد لعل دوست

شد بلند اقبال از یک بوسه محروری مزاج

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
خواجوی کرمانی

شمع مه بین در گداز از حسرت تحت السراج

بارگاه مرشدی ز ایوان کیوان جسته باج

این چه درگاهست از او ایمان و عرفانرا رواج

قیصر و خاقان بسکّانش فرستاده خراج

نظام قاری

شاه حسنی از تو یابد زیب و زینت تخت و تاج

میفرستند از بهشت عدن حورانت خراج

شاه کمخا از سجیف و یقه دارد تخت و تاج

از برای دکمه اش دریا فرستد در خراج

محترم کرباس زردک بهر روی صوف شد

[...]

اسیری لاهیجی

جان ما را در ازل دادند با عشق امتزاج

دایما سودای عشق اوست زانم در مزاج

گشته ام سودایی عشق رخ و زلف حبیب

جز می لعلش ندانم درد سودا را علاج

عقل را بگذار و در بازار عشق آنگه درآ

[...]

فضولی

حقه لعل لبش صد درد دارد در علاج

او ز ما مستغنی و ما را باو صد احتیاج

مه بمحمل می رود منزل بمنزل غالبا

ز آفتاب عارضت دارد تغیر در مزاج

عکس خالت هست در لوح بیاض دیده ام

[...]

یغمای جندقی

بدعت اشرار با رونق پذیرای مزاج

و از لجاج شرع احمد بی رواج

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه