لغتنامهابجدقرآن🔍گوگلوزنغیرفعال شود

گنجور

 
بیدل دهلوی

بازم از فیض جنون آماد شد سامان صبح

می‌دهد چاک گریبان در کفم دامان صبح‌

از گداز پیکرم تعمیر امکان کرده اند

آسمان دودی‌ست از خاکستر تابان صبح

فتح باب فیض در رفع توهّم خفته است

از شکست رنگ شب وامی‌شود مژگان صبح

در جنون وضع‌ گریبانم تماشا کردنی‌ست

همچو زخم‌ دل نمک دارد لب خندان صبح

اینقدر خون شهیدان در دم شمشیر تست

یا شفق دارد به‌کف سررشتهٔ دامان صبح

ما به‌ کلفت قانعیم اما ز بس ‌کم فرصتی

شام ما هم می‌زند پیمانه‌‌ی دوران صبح

نعمتی بر روی خوان‌عمر کم فرصت ‌کجاست

همچو شبنم د‌ست‌ می‌شوید ز خود مهمان صبح

تا نگرددکاسه‌ات پر خون به رنگ آفتاب

آسمان مشکل‌که در پیشت‌گدازد نان صبح

تخم شبنم‌، پشهٔ عبرت درپن‌ گلشن دواند

خنده توام می‌دمد با ریزش دندان صبح

تا به کی خواهد هوس گرد خیال انگیختن

درنفس‌ رفته‌ست فرصت عرصهٔ جولان صبح‌

ترک غفلت شاهد اقبال فیض ما بس است

چشم اگر از خواب ‌واشد نیست جز برهان صبح

هرکجا عرض نفس دادند جنس باد بود

غیر واچیدن چه دارد چیدن دکان صبح

حسن از هر نالهٔ عاشق نقابی می‌درد

نگسلی ربط نفس ای بلبل از افغان صبح

تخم اشکی می‌فشاند آه و از خود می‌رود

غیر شبنم نیست بیدل زاد همراهان صبح

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
صائب تبریزی

قرص خورشیدست اول لقمه مهمان صبح

چون توانم داد شرح نعمت الوان صبح؟

می توان اسباب مجلس را قیاس از شمع کرد

آفتاب گرمرو شمعی است از ایوان صبح

صیقل روح است فیض صحبت اشراقیان

[...]

واعظ قزوینی

بشکفان چون غنچه، چشم از خواب در بستان صبح

جام هشیاری بکش در بزم گلریزان صبح

در ته خاکستر شب، همچو اخگر تا به کی؟

شعله‌ور کن آتش سوز دل از دامان صبح

همچو شکر آب شو در شیر نور صبحگاه

[...]

بیدل دهلوی

از کواکب گل فشاند چرخ در دامان صبح

آفتاب آیینه ‌کارد در ره جولان صبح

باطن پیران فروغ‌آباد چندین آگهی‌ست

فیض دارد گوهری ازگنج بی‌پایان صبح

نور صاحب‌رونق ازگردکساد ظلمت است

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه