گنجور

غزل شمارهٔ ۸۷۱

 
بیدل دهلوی
بیدل دهلوی » غزلیات
 

باز با طرزتکلف آشنا می‌بینمت

جام در دست ز عرقهای حیا می‌بینمت

سرمه درکار زبان‌کردی ز مژگان شرم دار

چند روزی شدکه من پر بیصدا می‌بینمت

اینقدر دام تأمل خاکساریهای کیست

بیشتر میل نگه درپیش پا می‌بینمت

خون مشتاقان قدح‌پیمای نومیدی مباد

گردشی در ساغررنگ حنا می‌بینمت

همچو مژگان‌طور نازت یک‌قلم برگشته‌است

بی‌بلایی نیستی هرچند وامی‌بینمت

اشکها را بر سر مژگان چه‌فرصت چیدن‌است

یک نفس بنشین دمی دیگرکجا می‌بینمت

شمع را بی‌شعله سامان نظر پیداست چیست

کور می‌گردم دمی‌کز خود جدا می‌بینمت

رفته‌ام از خویش و حسرت دیده‌بان بیخودیست

هرکجا باشم همان رو بر قفا می‌بینمت

بیدل اشغال خطا را مایهٔ دانش مگیر

صرف لغزش چون قلم سرتا به‌پا می‌بینمت

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: بیدل نشر نگاه | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام