گنجور

غزل شمارهٔ ۶۳۳

 
بیدل دهلوی
بیدل دهلوی » غزلیات
 

مرا به آبلهٔ پا چه مشکل افتادست

که تا قدم زده‌ام پای بر دل افتادست

به قدر سعی دراز است راه مقصد ما

وگرنه در قدم عجز منزل افتادست

نفس نمانده و من می‌کشم کدورت جسم

گذشته لیلی وکارم به محمل افتادست

امید گوهر دیگر ازین محیط کراست

همین بس است‌که‌گردی به ساحل افتادست

چو سروگرچه نداربم طواف آزادی

رسیده‌ایم به پایی که در گل افتادست

تو درکناری و ما بیخبر، علاجی نیست

فروغ شمع تو بیرون محفل افتادست

به غیر نفی چه اثبات می‌توان‌کردن

طلسم هستی ما سخت باطل افتادست

زسنگ جوش شرر بین و ناله خرمن کن

که زیر خاک هم آتش به حاصل افتادست

تبسم که به خون بهار تیغ کشید

که خنده بر لب‌گل نیم بسمل افتادست

نه نقش پاست‌ که در وادی طلب پیداست

ز کاروان جرسی چند بیدل افتادست

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: بیدل نشر نگاه | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام