بهار آن دل که خون گردد به سودای گل رویی
ختن فکری که بندد آشیان در حلقهٔ مویی
سحر آهی که جوشد با هوای سیر گلزاری
گهر اشکیکه غلتد در غبار حسرت کویی
ز پای مور تا بال مگس صد بار سنجیدم
نشد بی اعتباریهای من سنگ ترازویی
چو گل امشب به آن رنگ آبرو بر خویش میبالم
که پنداری به خاک پای او مالیدهام رویی
به صد الفت فریبم داد اما داغ کرد آخر
گل اندام سمن بویی، چمن رنگ شرر خویی
سر سوداپرست، آوارگی تا کی کشد یارب
گرفتم بالشی دیگر ندارم، کنج زانویی
تلاش دست از ترک تعلق میشود ظاهر
ز دنیا نیست دل برداشتن بیزور بازویی
ز درد مطلب نایاب بر خود میتپد هرکس
جهانگردیست توفان بردهٔ جولان آهویی
وداع فرصت دیدار بیماتم نمیباشد
ز مژگان چشم قربانی پریشانکرده گیسویی
قد خمگشتهای در رهن صد عقبا امل دارم
به این دنباله داریها کم افتادهست ابرویی
به نام محض قانع بودنست از نقش موهومم
که من چون موی چینی نیستم جزسایهٔ مویی
درین گلشن ز بس تنگست بیدل جای آسودن
نگردانید گل هم بی شکست رنگ پهلویی
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر به احساسات عمیق خود درباره عشق و آرزوها میپردازد. او از دلتنگی و حسرتی صحبت میکند که ناشی از یادآوری معشوق و زیبایی اوست. شاعر خود را به مانند گلی میبیند که به زیبایی معشوق میبالد، اما در عین حال از درد جدایی و دوری رنج میبرد. او از بیثباتی و عدم تحقق آرزوهایش گلایه میکند و به تلاش برای رهایی از وابستگیهای دنیوی اشاره دارد. در نهایت، شاعر به ناامیدی و تنهایی خود اعتراف میکند و میگوید که در این دنیای تنگ و پر از درد، جایی برای آرامش ندارد.
هوش مصنوعی: بهار زمانی است که دلی شیدا و عاشق به خاطر زیباییهای گلهای ختن، سرشار از آرزو و خیال میشود. این فکر و خیال، مانند یک پرندهی آزاد در جستجوی آشیانهای در حلقههای موهای یار میگردد.
هوش مصنوعی: در صبح، آهی به همراه نسیم بوی گلستان جاری میشود، همچون اشکی که در غبار حسرت یک کوی و محل زندگی غلت میزند.
هوش مصنوعی: از پایین پای یک مور تا بال یک مگس را بارها سنجیدم، اما هیچیک از بیارزش بودنها و ناامیدیهای من نتوانستند به عنوان وزن در ترازو قرار بگیرند.
هوش مصنوعی: امشب مانند گلی به زیبایی و آبروی خود مینازم، زیرا احساس میکنم که به خاطر او، چهرهام را به خاک پایش آغشته کردهام.
هوش مصنوعی: با محبت و دوستی بسیار، او مرا فریب داد، اما در نهایت قلبم را سوزاند. او مثل گل نازک و خوشبو، زیباییاش شگفتانگیز و آتشین است.
هوش مصنوعی: آیا میتوانم تحمل کنم این زندگی آشفته و سرشار از درد را؟ ای کاش خدا، کمکم کند؛ چون دیگر حتی یک بالش هم برای آرامش ندارم و تنها به گوشهای از زانویم تکیه کردهام.
هوش مصنوعی: اگر بخواهیم از وابستگیها و تعلقات دنیایی دست بکشیم، باید تلاشی آگاهانه و قوی داشته باشیم. صرفاً بیاعتنایی به دنیا کافی نیست و برای این کار نیاز به قدرت و شجاعت درونی داریم.
هوش مصنوعی: هر فردی در دل خود از درد و عوامل نایاب رنج میبرد؛ در واقع، مثل یک جهانگردی است که در طوفان، آهویی رها شده و در حال پرسهزنی است.
هوش مصنوعی: وداعی که بیدردسر و بدون اندوه باشد، وجود ندارد. اشکهای چشمان کسانی که قربانی عشق شدهاند، موهای پریشان را به خاطر میآورند.
هوش مصنوعی: تو با قامت خمیدهات، در مسیری پر از امید و انتظار ایستادهای. آرزو دارم که در این راه، کمکم ابرویت که نشانه زیباییست، به سمت بالا برود و تو را زیباتر کند.
هوش مصنوعی: به سادگی میتوان گفت که رضایت و قناعت در زندگی از تصوراتی کاذب نشأت میگیرد. من مانند موی نازک و ظریف نیستم؛ فقط شبیه سایهای از آن هستم. این بدان معناست که وجود من به خودی خود اهمیت چندانی ندارد و بیشتر به عنوان یک تصویر خیالی و گذرا است.
هوش مصنوعی: در این باغ به قدری فضا تنگ و محدود است که حتی گلها نیز نمیتوانند به آرامش دست یابند و همگی به خاطر فشار و تنگنا رنگی کمرنگ و محو دارند.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
گر از زلف پریشانت صبا بر هم زند مویی
برآید زان پریشانی هزار افغان ز هر سویی
به بوی زلف تو هر دم حیات تازه مییابم
وگرنه بیتو از عیشم نه رنگی مانْد و نه بویی
به یاد سرو بالایت روان در پای تو ریزم
[...]
بیا ای عارف مطرب چه باشد گر ز خوش خویی
چو شعری نور افشانی و زان اشعار برگویی
به جان جمله مردان به درد جمله بادردان
که برگو تا چه میخواهی و زین حیران چه میجویی
از آن روی چو ماه او ز عشق حسن خواه او
[...]
هزارت دیده میبینم که میبینند هر سویی
دریغ آید مرا باری به هر چشمی چنان رویی
چو کار افتاد با بختم نهفتی روی و موی از من
به بختِ من ز مستوری فرو نگذاشتی مویی
نمیارزد بدان خونم که ساعد را بیازاری
[...]
دلا چون در خم چوگان عشق دوست چون گوئی
اگر ضربت زند شاید که از خدمت سخن گوئی
اگر کشتن بود کامش ترا باید شدن رامش
نخواهی جستن از دامش که او شیر و تو آهوئی
ز جام عشق اگر مستی بشو دست از غم هستی
[...]
ندارم یاد خود را فارغ از عشق بلاجویی
چو داغ لاله دایم در نظر دارم پریرویی
به برگ سبز چون خضر از ریاض جان شدی قانع
به خون رنگین چو شاخ گل نگردی دست و بازویی
ازان در جیب گل بسیار بیدردانه می ریزی
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
reply flag link
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.