گنجور

غزل شمارهٔ ۲۷۶۸

 
بیدل دهلوی
بیدل دهلوی » غزلیات
 

ز بسکه‌کرد قصور نگاه مژگانی

به خود شناسی ما ختم شد خدا دانی

شرر گل است خزان و بهار امکانی

ندارد آنهمه فرصت که رنگ گردانی

ز خود بر آمدگان شوکتی دگر دارند

غبار هم به هوا نیست بی‌سلیمانی

به عجز کوش‌ گر از شرم جوهری داری

مباد دعوی کاری کنی که نتوانی

لباس بر تن آزادگان نمی‌زیبد

بس است جوهر شمشیر موج، عریانی

گشاده رویی ارباب دستگاه مخواه

فلک به چین مه نو نهفته پیشانی

فراغ دارد از اسلام و کفر غرهٔ جاه

یکی‌ست سبحه و زنار در سلیمانی

سواد مطلع ما نیست آنقدر روشن

که انتظار نویسی به چشم قربانی

کجاست گرد امیدی که دامنم گیرد

چو صبح می‌دمد از پیکرم خود افشانی

ز ابر گریهٔ دیده گر ایمنی می‌داشت

نمی‌کشید ز مژگان کلاه بارانی

چو خون بسملم ‌از دستگاه شوق مپرس

بهار کرد طواف من از پریشانی

درین هوسکده تا ممکنست بیدل باش

مکار آینه تا حیرتی نرویانی

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: بیدل نشر نگاه | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام