لغتنامهابجدقرآن🔍گوگلوزنغیرفعال شود

گنجور

 
بیدل دهلوی

نقاش تاکشد اثر ناتوان او

بندد قلم ز سایهٔ موی میان او

از بحر عشق رخت سلامت‌که می‌برد

کشتی شکستن است دلیل‌ کران او

حزنی در ین بساط تحیر نیافتم

شمعی‌که مغز ناله‌کشد استخوان او

راز تو آتشی‌ست‌که چون پرده در شود

کام هزار سنگ شکافد زبان او

دارد وداع عافیت از عشق دم زدن

یعنی چو عود سوختنست امتحان او

آن موج تیغش از سر دریا گذشته است

کایینه دارد از دل گوهر فشان او

در وادیی که محمل امید بسته‌ایم

نالد شکست بر جرس کاروان او

عمر شرار فرصت گلزار زندگی‌ست

از هم‌گذشته‌گیر بهار و خزان او

تمثال نیست غیر غبار خیال شخص

خلقی‌ست خود فروش متاع دکان او

هر ساز از ترانهٔ خود می‌دهد خبر

وهم است اگر زمن شنوی داستان او

بیدل سراغ عالم عنقا تحیر است

آن نیست بی‌نشان‌که تو یابی نشان او

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
سعدی

دوران ملک ظالم و فرمان قاطعش

چندان روان بود که برآید روان او

هرگز کسی که خانه مردم خراب کرد

آباد بعد از آن نبود خاندان او

اوحدی

بنگر بدان دو ابروی همچون کمان او

وآن غمزهٔ چو تیر و رخ مهربان او

انگشت می‌گزد به تحیر کمان چرخ

ز انگشت رنگ داده و انگشتوان او

گر جان من طلب کند، از وی دریغ نیست

[...]

سلمان ساوجی

کو خسروی که بود جهان در امان او

پیوسته بود جان جهانی به جان او

کو صفدری که روز دغا خصم شوم پی

می‌جست همچو تیر ز دست و کمان او

کو آن عنان گرای که کوه گران رکاب

[...]

میلی

آتش به عالمی زد و آسود جان او

بس دور بود این ز دل مهربان او

فروغی بسطامی

از بس که در خیال مکیدم لبان او

یاقوت فام شد لب گوهرفشان او

نقد وجود من همه مصروف هیچ شد

یعنی نداد کام دلم را دهان او

پیرانه‌سر بلاکش ابروی او شدم

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه