لغتنامهابجدقرآن🔍گوگلوزنغیرفعال شود

گنجور

 
بیدل دهلوی

بی‌تکلف گرگدا گشتیم و گر سلطان شدیم

دور از آن در آنچه ننگ قدرها بود آن شدیم

عجز توفان کرد محو الفت امکان شدیم

ریخت قدرت بال و پر تا گرد این دامان شدیم

جز فناگویند رنج زندگی را چاره نیست

از چه یارب تشنهٔ این درد بی‌درمان شدیم

راحتی ‌گر بود در کنج خموشی بوده است

بر زبانها چون سخن بیهوده سرگردان شدیم

بی‌حجاب رنگ نتوان دید عرض نوبهار

پیرهن‌کردیم سامان هر قدر عریان شدیم

مشت خاک تیره را آیینه‌کردن حیرت است

جلوه‌ای‌کردی‌که ما هم دیدهٔ حیران شدیم

از چراغ ما ز هستی دامنی افشاند عشق

بی‌زبان بودیم داغ شکر این احسان شدیم

آتش ما از ضعیفی شعله‌ای پیدا نکرد

چون چراغ حیرت از آیینه‌ها تابان شدیم

در عبادتگاه ذوق نیستی مانند اشک

سجده‌ای‌کردیم و با نقش قدم یکسان شدیم

دردسرکمتر چه لازم با فنون پرداختن

عالمی سودای دانش پخت و ما نادان شدیم

بسکه ما را شعلهٔ درد وداع از هم‌گداخت

آب گشتیم و روان از دیدهٔ یاران شدیم

در تماشایت علاج حیرت ما مشکل است

چشم چون آیینه تا واگشت بی‌مژگان شدیم

احتیاج غیر بیدل ننگ دوش همت است

همچو خورشید از لباس عاریت عریان شدیم

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
بیدل دهلوی

قابل بار امانتها مگو آسان شدیم

سرکشیها خاک شد تا صورت انسان شدیم

در عدم جنس محبت قیمت‌ کونین داشت

تا نفس واکرد دکان همچو باد ارزان شدیم

ای بسا نقشی‌که آگاهی به یاد ما شنید

[...]

بلند اقبال

بار الها بس ذلیل صاحب دیوان شدیم

از جفای بی حساب او بری از جان شدیم

ما نمی بودیم اندر فارس ویران اینچنین

در زمان او چنین از بیخ وبن ویران شدیم

فارس نه کنعان ونه مصر است و نه ما یوسفیم

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه