ندانم مژدهٔ وصل که شد برق افکن هوشم
که همچون موج از آغوشم برون میتازد آغوشم
به صد خورشید نازد سایهٔ اقبال شام من
که عمری شد چو خط تسلیم آن صبح بناگوشم
به حیرت بس که جوشیدم نگاه افسرده مژگان شد
من آن آیینهام کز شوخی جوهر نمد پوشم
به هر افسردگی از تهمت بیدردی آزادم
چو تار ساز در هر جا که باشم ناله بر دوشم
وداع غنچه، گل را نیست جز پرواز مخموری
دل از خود رفت و بر خمیازه محمل بست آغوشم
چو خواب مردم دیوانه تعبیرم جنون دارد
به یاد من مکش زحمت فراموشم، فراموشم
حدیث حیرتم باید ز لعل یار پرسیدن
چه میگوید که آتش میزند در کلبهٔ هوشم
چه سازم کز بلای اضطراب دل شوم ایمن
خموشی هم نفس دزدیده فریادست در گوشم
ز کس امید دلگرمی ندارد شعلهٔ شمعم
به هر محفل که باشم با شکست رنگ در جوشم
بجز حسرت چه اندوزم به جز حیرت چه پردازم
نگاهم بیش ازینها بر نمیتابد بر و دوشم
مبادا هیچکس یا رب زیانکار پشیمانی
دل امروز هم شب کرد داغ فرصت دوشم
کجا بست از زبان جوهر آیینه گویایی
چراغ دودمان حیرتم بسیار خاموشم
حضور آفتاب از سایه پیدایی نمیخواهد
دمی آیم به یاد خود که او سازد فراموشم
به یاد آن میان عمریست از خود رفتهام بیدل
چو رنگ گل به باد ناتوانی میپرد هوشم
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از احساسات عمیق و دروننگری خود سخن میگوید. او در جستجوی وصالی است که ناامیدانه به آن فکر میکند و از عواطف متضاد خود مانند عشق، اندوه و حیرت صحبت میکند. به تصویر کشیدن احساساتی چون اضطراب و بیقراری، نشاندهنده تنهایی و درد درونی اوست. شاعر همچنین به پیوند بین عشق و نقصان میپردازد و دلزدگی از فراموشی را بازگو میکند. او در نهایت بر این حقیقت تأکید دارد که ممکن است نتواند از احساساتش خلاص شود و به نوعی احساس رنج و اندوه دائمی را تجربه میکند. این شعر به خوبی نشاندهنده پیچیدگیهای عواطف انسانی و تلاش برای فهم و پذیرش آنهاست.
هوش مصنوعی: نمیدانم که خبر وصال چه زمانی خواهد رسید، اما احساس میکنم که مانند الماس درخشان، ناگهان به سراغم میآید و همچون موجی که از آغوشم میگریزد، به سرعت میرود.
هوش مصنوعی: در این بیت، شاعر به زیبایی شب و فرصتهایی که برایش فراهم شده است، اشاره میکند. او به گرمای و درخشش خورشیدها افتخار میکند، اما در عین حال، از حالتی که به عنوان تسلیم به صبح و روزهای روشن زندگیاش تجربه کرده، سخن میگوید. این احساس تسلیم بیانگر پذیرش و آرامش اوست در مقابل تغییرات و چالشهایی که در زندگیاش داشته است. به طور کلی، شاعر از زندگی و تجربیاتش به زیبایی و سادگی یاد میکند.
هوش مصنوعی: به شدت شگفتزدهام و حالت چشمان غمگینم نشاندهندهی این حالت است. من مانند آینهای هستم که از بازیهای روزگار، حتی با اینکه پوشیده شدهام، باز هم در درونم جوهر و زیبایی خاصی دارم.
هوش مصنوعی: به هر گونه ناراحتی و تهمتی که در زندگی میزنند، به آسانی به آن واکنش نمیدهم. مانند سازی هستم که در هر مکانی صدایش را به گوش دیگران میرساند و نالهام را در دوش میکشم.
هوش مصنوعی: وداع غنچه، گل را نیست جز پرواز، دل مغموم و غمگینی که از خود بیخبر است و بر خمیازه، آغوشش را باز میکند.
هوش مصنوعی: اگر مردم دیوانه خواب ببینند، تعبیرش جنون خواهد بود. به یاد من هم زحمت نکش و مرا فراموش کن، فراموشم کن.
هوش مصنوعی: باید از گل لب یار بپرسم که چه میگوید که وجودم را به آتش میکشد و باعث میشود عقل و فهمم در آتش بسوزد.
هوش مصنوعی: چه کار کنم که از درد و نگرانی دلم در امان باشم؟ سکوتی که همدم من است، در حقیقت فریادی پنهان است که در گوشم طنین انداخته.
هوش مصنوعی: شمع به هیچ یک از افراد دیگر امیدی برای دلداری ندارد و هر جا که باشد، با شکست و ذوب شدن رنگش، در حال شعلهور شدن است.
هوش مصنوعی: جز حسرت واندوهی که برایم باقی مانده، چه کار میتوانم بکنم؟ دیگر نمیتوانم بیشتر از این تحمل کنم و بار سنگین غصهام بر دوشم است.
هوش مصنوعی: خدایا، نکند هیچ کس امروز از نکردهاش پشیمان شود، چرا که داغ فرصت دیروز همچنان بر دلش سنگینی میکند.
هوش مصنوعی: در کجا میتوانم از زبان شفاف آیینهای، سخنانی بگویم که مانند چراغ، روشنیبخش نسلهای حیران من باشد؟ اکنون بسیار خاموش هستم و در سکوت فرورفتهام.
هوش مصنوعی: حضور خورشید نیازی به نشان دادن سایه ندارد؛ من گهگاهی به یاد خود میآیم که او باعث میشود فراموشم کند.
هوش مصنوعی: به یاد لحظهای خاص، سالهای زیادی را از خودم دور بودهام. مانند گلهایی که در باد ناتوانی میرقصند، من هم در این وضعیت دلم پر از احساسات و افکار آشفته است.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
من آن رندم که کفر و دین به جام باده بفروشم
به یاد یار بی درد، سرِ اغیار می نوشم
بر آرم دوزخ از سینه، که در جنت زنم آتش
اگر از شوق دیدارت به روز حشر بخروشم
چنانت دوست میدارم که با خود گشتهام دشمن
[...]
من آن رند خراباتم که هشیارانه می نوشم
من آن قلاش رسوایم که دایم مست و بیهوشم
من آن دردی کشم که نام و ناموس دو عالم را
ز بیباکی و استغنا بجام باده بفروشم
منم آن بحر بی پایان که صد دریا و صحرا را
[...]
گوارا باد آیات تجلی بر لب هوشم
اگر بخشد ثوابش را به دوزخ دیده و گوشم
همه دردم همه داغم همه آهم افغان
محبت کاش سازد در دل یاران فراموشم
مهیا میکنم از بهر خویش اسباب ناکامی
[...]
چنان برد اختیار از دست آن سرو قباپوشم
که آید در نظرها خشک چون محراب آغوشم
ز بوی خون دل نظارگی را آب میسازم
به ظاهر چون لب تیغ از شکایت گرچه خاموشم
جنون من شد از زخم زبان ناصحان افزون
[...]
بغل بر هم نمیآید ز ذوق آن برو دوشم
چه حسرتها به بر دارد خوشا اقبال آغوشم
من از یاد تو نادانسته هم بیرون نیارم رفت
که می ترسم کنی دانسته از خاطر فراموشم
به راه بیخودیها آمد و رفت خوشی دارم
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
reply flag link
reply flag link
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.