گنجور

غزل شمارهٔ ۲۱۵۶

 
بیدل دهلوی
بیدل دهلوی » غزلیات
 

به حسرت غنچه‌ام یعنی به دلتنگی وطن دارم

خیالی در نفس خون می‌کنم طرح چمن دارم

سپند من به نومیدی قناعت‌ کرد از این محفل

تو از می چهره می‌افروز من هم سوختن دارم

کف خاکسترم بشکاف و داغ دل تماشا کن

چراغ لاله‌ای در رهن مهتاب و سمن دارم

وداع آماده شو گر ذوق استقبال من داری

که من چون برق‌ ، از خود رفتنی در آمدن دارم

نمی‌دانم چه نیرنگ است افسون محبت را

که خود را هم تو می‌پندارم و با خود سخن دارم

به خاموشی ز ساز عجز تصویرم مشو غافل

شکست دل فغانها دارد از رنگی‌که من دارم

که دارد فکر بی‌سامانی وضع حباب من

به رنگی‌گشته‌ام عریان که‌گویی پیرهن دارم

به غفلت خانهٔ امکان چه امکان است یکتایی

دویی می‌پرورم در پرده تا جان در بدن دارم

دو عالم خون شود تا نقش بندم شوخی رنگی

قیامت انتخابم نسخه‌ها بر همزدن دارم

درین صحرا ز بس فرشست اجزای شهید من

غباری هم ‌گر از خود چشم پوشد من‌ کفن دارم

گر آگاهم و گر غافل‌، نگردد حیرتم زایل

تو بر آیینه مرهم نه‌ که من داغی‌ کهن دارم

به هر افسردگی بیدل مباش از ناله‌ام غافل

که من برقی به جان عالمی آتش فکن دارم

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: بیدل نشر نگاه | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام