لغتنامهابجدقرآن🔍گوگلوزنغیرفعال شود

گنجور

 
بیدل دهلوی

روزی که هوسها در اقبال گشودند

آخر همه رفتند به جایی که نبودند

زین باغ‌ گذشتند حریفان به ندامت

هر رنگ‌ که‌ گردید کفی بود که سودند

افسوس‌ که این قافله‌ها بعد فنا هم

یک نقش قدم چشم به عبرت نگشودند

اسما همه در پرده ناموسی انسان

خود را به زبانی ‌که نشد فهم ستودند

اعداد یکی بود چه پنهان و چه پیدا

ما چشم ‌گشودیم‌ کزین صفر فزودند

از حاصل هستی به فناییم تسلی

در مزرعهٔ ما همه ناکشته درودند

تاراجگران هستی موهوم ز فرصت

توفیق یقینی که نداریم ربودند

زین شکل حبابی ‌که نمود از دویی رنگ

گفتم به‌ کجا گل‌ کنم آیینه نمودند

چون شمع به صیقل مزن آیینهٔ داغم

با هر نگهم انجمنی بود زدودند

خامش‌نفسان معنی اسرار حقیقت

گفتند در آن پرده که خود هم نشنودند

عبرت نگهان را به تماشاگه هستی

بیدل مژه بر دیده‌ گران‌ گشت غنودند

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
میبدی

پرسید مرا دوست که آن قوم که بودند

کز خلق جهان گوی حقیقت بربودند

گفتم: چه نشان پرسی زان قوم که ایشان

خود را بخود از روی نمودن ننمودند

بر حاشیه دعوی هرگز نگذشتند

[...]

خیالی بخارایی

آنها که ز آیینهٔ دل زنگ زدودند

خود را به تو هر نوع که بودند نمودند

اهل نظر از آینهٔ وحدت از آن پیش

حیران تو بودند که موجود نبودند

تا چشم دل از غیر تماشای تو عشّاق

[...]

یغمای جندقی

خود سنگدلی بین که به خونریز گشودند

صد دست و نسودند

صامت بروجردی

بعد از تو ز حق تو رعایت ننمودند

مردان مرا طعمه شمشیر نمودند

اموال مرا دست به تاراج گشودند

معجر ز سر زینب و کلثوم ربودند

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه