گنجور

 
مجیرالدین بیلقانی

ای فرشته صفتی کز سر تعظیم و جلال

زیر ران شدست ابلق شام و سحرت

معنی بکر به دور تو چو نی سر بفراشت

از چه از همدمی لفظ خوش چون شکرت؟

بر سر آمد ز جهان ذات تو چون موی و مباد

که برد تا به ابد حادثه مویی ز سرت

بگسلد کفه و شاهین ترازوی فلک

گر بسنجند بدان کفه و شاهین هنرت

ای سکندر صفتی ملک سخن را که ببرد

چشمه حضر حیات ابد از خاک درت

عذر بپذیر ز من بنده که مرغ سخنم

بر سر سدره نشست از مدد بال و پرت

زانکه آورده ام از سردی و ناموزونی

دو سه گونه خورش نامتناسب به برت

آن یکی در خور ریش پدرم و آن دیگر

خایه و آنچه بد اندر شکم او پدرت

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
سعدی

دوست دارم که بپوشی رخ همچون قمرت

تا چو خورشید نبینند به هر بام و درت

جرم بیگانه نباشد که تو خود صورت خویش

گر در آیینه ببینی برود دل ز برت

جای خنده‌ست سخن گفتن شیرین پیشت

[...]

سیف فرغانی

ای که شاهان جهانند گدایان درت

پادشاهست گدایی که بیابد نظرت

چون توانگر اگرت تحفه نیارم بر در

همچو درویش بیایم بگدایی بدرت

ای برو خوب چو اشکوفه باران دیده

[...]

آشفتهٔ شیرازی

خلق مشتاق و ندیده رخ همچون قمرت

نه مباح است در این ماه من سفرت

ناقه رهوارو تو لیلی صفت اندر محمل

دل من چو سگ لیلی زقفای اثرت

تا میان تنگ نه بستی پی خون ریختنم

[...]

جیحون یزدی

رخشد از چهره همی جلوه شمس و قمرت

مگر از مهر بود ما در و از مه پدرت

پدر و مادرت از ماه و زمهر است مگر

که برخساره بود جلوه شمس و قمرت

تو بدین طره و رخسار بهر جا گذری

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه