گدایان را، هوای بزم سلطانی و، سلطانان
نشانده بر در دولت سرا، بیرحم دربانان!
نشسته جانفشانان بر سر راهش من و، ترسم
که از من بگذرد با غیر، بر من دامنافشانان
مرا عهدی است با خوبان، بسی محکم؛ چه سود اما
سر و کارم کنون افتاده با این سستپیمانان!
زنند اهل ریا بر میگساران طعن و، در محشر
شوند آلودهدامانان، جدا از پاکدامانان
دهندش اهل دیر و کعبه پند و، بیتو آذر را
نه ذوق الفت اینان، نه شوق صحبت آنان


با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به تضاد میان گدایان و سلطانانی میپردازد که تحت فشار و نفوذ دربانان نااهل قرار دارند. او ترسی دارد از اینکه در مسیر زندگیاش ناخواسته از خوبیها و پاکیها دور شود. شاعر به عهدی که با زیباییها دارد اشاره میکند، اما میفهمد که ارتباطش با افراد ناپاک و سست پیمان است. او از طعنهی اهل ریا به کسانی که مینوشند و هم از جدایی اهل حقیقت و پاکدامنی ناراحت است. در نهایت، شاعر با ناامیدی از آداب و سلوک این افراد ریاکار، به تنهایی و بیعشقی خود اشاره میکند.
هوش مصنوعی: کسانی که در زندگی خود به درگاه پادشاهان درخواست کمک و طمع دارند، به راحتی به بزمها و ضیافتهای شاد آنان راه نمییابند. در این بین، دربانان بیرحم و سختگیر هستند که مانع ورود آدمیان به محلهای دولتی میشوند.
هوش مصنوعی: جانسوزان و عاشقان در مسیر او نشستهاند و من نگرانم که او از کنار من بگذرد و با دیگری ارتباط برقرار کند، در حالی که من در اینجا تنها نظارهگر هستم.
هوش مصنوعی: من با انسانهای نیکو عهد و پیمانی محکم دارم، ولی افسوس که اکنون زندگیام به دست افرادی ناسازگار و بیپیمان افتاده است!
هوش مصنوعی: مردم ریاکار به میگساران انتقاد میکنند، اما در روز قیامت خودشان دامنآلود و ناخالص خواهند بود و از پاکدامنان جدا خواهند شد.
هوش مصنوعی: اهل معبد و کعبه به او نصیحت میکنند، اما بیتو نه آتش عشق در دل آنها شعلهور میشود و نه شوق دیدارشان را دارند.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
حکایت کرد باد از گل، گل از پیراهن جانان
که نبود بوی جانان جز نصیب پاکدامانان
پر از لاله ست صحرا داغ هجران دیده ای گویی
گذشته ست آن طرف از دیده ها خون دل افشانان
تو خوش زی ای به بزم وصل در سر ساغر عشرت
[...]
خوشاب بزمی که سرخوش از شراب صحبت جانان
برقص آیم چو مستان دستکوبان پایافشانان
بیک جام میم کافر شناسد زاهد و داند
مسلمان خویش را و میخورد خون مسلمانان
ز بیقدری کشم از آسمان نازی درین محفل
[...]
اگر از حال ما پرسی بپرس از طرّهٔ جانان
پریشانان نکو دانند احوال پریشانان
ملک آسوده در خلوتسرا و دادخواهان را
دریغا خون کند در دل تغافلهای دربانان
نکویان سستپیمانان و من داغم درین گلشن
[...]
نشسته میکشان، اهل هوس در خلوت جانان؛
مرا بیرون در باید کشیدن ناز دربانان
چه در شیر تو کافر کیش مادر کرده در طفلی
که شیرین در مذاق آید تو را خون مسلمانان؟!
بتان ریزند اگر خونم، غم جانم نه؛ لیک از خون
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.