گنجور

 
انوری

هم مصلحت نبینی رویی به ما نمودن

زایینهٔ دل ما زنگار غم زدودن

زانجا که روی کارست خورشید آسمان را

با روی تو چه رویست جز بندگی نمودن

بر چیست این تکبر وین را همی چه خوانند

آخر دلت نگیرد زین خویشتن ستودن

در دولت تو آخر ما را شبی بباید

زلف کژت بسودن قول خوشت شنودن

احسنت والله الحق داری رخان زیبا

کردم ترا مسلم در جمله دل ربودن

گفتی که خون و جانت ما را مباح باشد

فرمان تراست آری نتوان برین فزودن

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
بیدل دهلوی

خلقی‌ست غافل اینجا از کشتن و درودن

چون خوشه‌ های‌ گندم صد چشم و یک غنودن

گل‌ کردن حقیقت چندین مجاز جوشاند

بر خویش پرده‌ ها بست این نغمه از سرودن

گر نوبهار هستی این رنگ جلوه دارد

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه