بدان عزمم که دیگر ره به میخانه کمر بندم
دل اندر وصل و هجر آن بت بیدادگر بندم
به رندی سر برافرازم به باده رخ برافروزم
ره میخانه برگیرم در طامات بربندم
چو عریان مانم از هستی قباهای بقا دوزم
چو مفلس گردم از هستی کمرهای به زر بندم
گرم یار خراباتی به کیش خویش بفریبد
به زنارش که در ساعت چو او زنار دربندم
ز خیر و شر چو حاصل شد سر از گردون برآرد خود
من نادان چه معنی را دل اندر خیر و شر بندم
چو کس واقف نمیگردد همی بر سر کار او
همین بندم دل آخر به که در کار دگر بندم
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر به عزم و اراده خود برای رفتن به میخانه و جدا شدن از دنیای مادیات اشاره میکند. او تصمیم گرفته است که به عشق و وصل بپردازد و از رنج و سختیها فرار کند. شاعر به حال و هوای رندی و خوشگذرانی میپردازد و اظهار میکند که در معنای زندگی، در پی رهایی از خیر و شر و جستجوی آزادگی است. او همچنین بیان میکند که در نهایت، وقتی کسی بر او واقف نیست، بهتر است که دلش را به چیز دیگری مشغول نکند و همان رهایی و آزادی را طلب کند.
هوش مصنوعی: من تصمیم گرفتهام که دیگر به میخانه بروم و در این مسیر، دل را به عشق و جدایی آن معشوق سختگیر بسپارم.
هوش مصنوعی: من با ناز و فریبندگی خودم را به نمایش میگذارم و با نوشیدنی، زیباییام را نمایان میکنم. راه میخانه را در پیش میگیرم و به افسونهای آن میافتم.
هوش مصنوعی: وقتی که از وجودم خالی باشم، لباسهای جاودانگی را برای خودم میدوزم و زمانی که بیپول و نیازمند شوم، کمربندهای زرین بر کمر میبندم.
هوش مصنوعی: اگر یار پرشور من با شیوه خاص خودم مرا فریب دهد، من هم به او پاسخ میدهم و در این کار مثل او به چنگال دلبستگی گرفتار میشوم.
هوش مصنوعی: وقتی که نتیجهی خوبی و بدی از آسمان مشخص شود، من که نادان هستم، نمیدانم که چه معنایی را باید در دل خود دربارهی خیر و شر نگهدارم.
هوش مصنوعی: وقتی nadie از کارهای او باخبر نمیشود، بهتر است دلم را به همین کارش بدهیم تا اینکه به کار دیگری مشغول شوم.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
همه شب با دل خود نقش آن دلدار بربندم
مگر ممکن بود کاین دیده بیدار بربندم
جگر از عاشقی خون گشت و کن زینم نمی بایست
معاذالله کاین تهمت به زلف یار بربندم
مژه در چشم من شد خار و خواب از دیده رفت، اکنون
[...]
چو نتوانم که در خیل غلامانت کمر بندم
روم در کنج محنت در بروی خویش در بندم
من آن صیدم کز آهوی تو در دل تیرها دارم
گرم دولت بود، خود را به فتراک تو بر بندم
ز ضعف دل چو سویت میفرستم نامه، میخواهم
[...]
به عشق آن میان شد مدتی با من سمر بندم
همی خواهم که من با کاکلش سودا به سر بندم
به زنجیر سر زلفش دلم در قید محکم بود
فروزان کاکلش بر سر بهر سو بند بر بندم
دلم بگرفت در غربت کجایی ساربان آخر
[...]
ز چاک سینه اشکم سر کند گر چشم تر بندم
چه عقل است این که بر دیوانه در ویرانه در بندم
نپنداری ندارد رشک بر هم مو به موی او
شود زلفش پریشان، دل چو بر موی کمر بندم
ببندد کاشکی بند نقابش، گو بمیرم من
[...]
خوش آن خلوت که چون آیی به روی غیر در بندم
تو بگشایی میان و من پی خدمت کمر بندم
نگاری کز رخش یک لحظه نتوانم نظر بندم
نمیدانم چه سان از کوی او رخت سفر بندم
چه طرفی زآشیان بستند مرغان تا درین گلشن
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.