گنجور

 
انوری

آن شوخ دیده دیده چو بر هم نمی‌زند

دل صبر پیشه کرد و کنون دم نمی‌زند

زو صد هزار زخم جفا دارم و هنوز

چون دست یافت زخم یکی کم نمی‌زند

گه گه به طعنه طال بقایی زدی مرا

واکنون چو راه دل بزد آنهم نمی‌زند

کی دست دل کنون در شادی زند ز عشق

الا به دست او در یک غم نمی‌زند

یارب چه فتح باب بلایی است آن کزو

یک ابر دیده نیست کزو نم نمی‌زند

چشمش کدام زاویه غارت نمی‌کند

زلفش کدام قاعده بر هم نمی‌زند

القصه در ولایت خوبی به کام دل

زد نوبتی که خسرو عالم نمی‌زند

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
سید حسن غزنوی

دل بی غم تو جانا یکدم نمی زند

وان هم به حیلهای جهان هم نمی زند

پشتم ز گونه گونه غمانت خمیده شد

دردا که هیچ گونه غمت خم نمی زند

نی خور ز بهر دیدن روی تو هر شبی

[...]

صائب تبریزی

دم گرچه پیش آینه عالم نمی‌زند

آیینه پیش عارض او دم نمی‌زند

از پنبه داغ ما نرود زنده در کفن

از بخیه زخم ما مژه بر هم نمی‌زند

از ششدر جهات، مرا نقش کم رهاند

[...]

واعظ قزوینی

عارف اگرچه بی‌غم دل دم نمی‌زند

هردم چه خنده‌ها که به عالم نمی‌زند

در خامشی بگیر سبق از کتاب، کو

با صد لب و هزار سخن دم نمی‌زند

آگه شود اگر ز مکافات ضرب و زور

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه