کنون که جامه چو من میدری که سر مستم
خوش است سینه صفایی اگر دهد دستم
زلاف مردمی ام قید خود پسندی بود
سگ تو گشتم و از بند خویش وارستم
بدان هوس که چو دیو انگان خورم سنگت
هزار شیشه ناموس و ننگ بشکستم
تو آفتابی و من همچو عیسی از تجرید
بریدم از همه اشیا و با تو پیوستم
به هیچ راه چو اهلی ندیدمت روزی
که سالها بامید تو باز ننشستم
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از دلگدازی و رنج خود سخن میگوید. او طاقت شنیدن آه و ناله را ندارد و هر بار که صدای آهی به گوشش میرسد، عذابش بیشتر میشود. قبلاً از دیدن دودی ناراضی بود، اما حالا فقط با شنیدن نام محبوبش نیز راضی است. او گریهاش را به وضعیتی شبیه به ماتمزدگان توصیف میکند و از نالهای که در دل دارد صحبت میکند. همچنین، شاعر شوق و اشتیاقی را ذکر میکند که او را به بیرون از خانه میکشاند، هرگاه صدای سپاهی به گوشش برسد. او به حس حقخواهی خود اشاره میکند و اینکه این حقخواهی برایش گواهی بر خون اوست. این احساسات شدید و غیرت او را به آتش میکشاند و هر گاه نام کسی را بشنود، این عواطف شعلهورتر میشود.
هوش مصنوعی: حالا که پوشش من مانند من است و مستی سرشار دارم، سینهای پاک و خالص باشد اگر دستی به من بدهد.
هوش مصنوعی: من از زلف مردم فریفته شدهام و به خاطر خودپسندیام به جایی رسیدهام که مانند سگی مطیع شدم و از قید و بندهای خودم رها گشتم.
هوش مصنوعی: بدان که مثل دیوانهای با هوسهایی که دارم، به تو چنان آسیب میزنم که هزار شیشه، که نماد ناموس و عفت است، را میشکنم.
هوش مصنوعی: تو همچون آفتاب هستی و من مانند عیسی از دنیای مادی جدا شدهام و به تو نزدیک شدهام و با تو ارتباط برقرار کردهام.
هوش مصنوعی: در هیچ زمانی که منتظر دیدار تو بودم، نتوانستم تو را ببینم و چندین سال در انتظار تو نشستم.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
به خاک پای عزیزت که عهد نشکستم
ز من بریدی و با هیچ کس نپیوستم
کجا روم که بمیرم بر آستان امید
اگر به دامن وصلت نمیرسد دستم
شگفت ماندهام از بامداد روز وداع
[...]
تو آفتاب بلندی و من چنین پستم
به دامنت چه عجب گر نمی رسد دستم
قدح به دست حریفان باده پیما ده
مرا به باده چه حاجت که روز و شب مستم
درون کعبه دل در شدم طواف کنان
[...]
به غیر از آن که بِشُد دین و دانش از دستم
بیا بگو که ز عشقت چه طَرْف بَربَستَم
اگر چه خَرمَنِ عمرم غمِ تو داد به باد
به خاک پایِ عزیزت که عهد نشکستم
چو ذَرِّه گرچه حقیرم ببین به دولتِ عشق
[...]
بیا، که نوبت رندیست، عاشقم، مستم
بریدم از همه عالم به دوست پیوستم
حبیب جام می خوشگوار داد به دست
هنوز میجهد از ذوق جام او دستم
مرا پیاله مده، جام یا صراحی ده
[...]
شنیدهام که به دستار گیوه میگفت
(تو آفتاب بلندی و من چنین پستم)
به جامه متکلف برهنه هم گفت
(به دامنت ز فقیری نمیرسد دستم)
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.