خوش آنکه مست بروی تو دیده باز کنم
بخاک افتم و صد سجده نیاز کنم
شبی بخلوت تاریک من بود یارب
که همچو شمع درآیی و در فراز کنم
کرشمه یی کن و جامی بیار ای ساقی
مرا بطاعت و تقوی مهل که ناز کنم
تو آب خضری و من تشنه این کنایت بس
چه حاجتست که دیگر سخن دراز کنم
مجال سجده نمی یابم از نظاره تو
تو خود بگو که من مست چون نماز کنم
ز عشق نیست مرا چاره یی جز این اهلی
که ترک چاره کنم رو بچاره ساز کنم
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این متن شعری است که به احساسات عمیق عاشقانه و ناامیدی از عشق میپردازد. شاعر در آن به زیبایی بتی اشاره میکند و از درد جدایی و ناتوانی در رسیدن به معشوقش میگوید. او بیان میکند که دلش نمیتواند به معشوق برسد و از دست دادن عشقش برایش بسیار سخت است. همچنین، شاعر به کنایههای روزگار و بدبختیهایش اشاره کرده و از مشکلات ناشی از عشق بیپاسخ صحبت میکند. در نهایت، او به وضعیتی میرسد که نمیتواند خود را حفظ کند و از جاذبههای عشقش بیخبر است.
هوش مصنوعی: این شعر بیانگر حالتی از عشق و شوق است. شاعر به زیبایی و جذابیت محبوب خود اشاره میکند و میگوید دوست دارد با چشمانی باز بر او نگاه کند. این نگاه برایش آنقدر ارزشمند و روحافزا است که حاضر است خود را به خاک بیاندازد و با فروتنی صد بار سجده کند تا نشان دهد چقدر نیازمند و سپاسگزار وجود اوست. در واقع، این ابراز عشق و ارادت به محبوب، نشاندهنده عمق احساسات و نیازهای روحی شاعر است.
هوش مصنوعی: یک شب در تنهایی تاریکم، ای خدا، کاش تو همچون شمعی به زندگیام وارد میشدی و بالاتر میرفتم.
هوش مصنوعی: ای ساقی، لطفی بکن و یک جام برایم بیاور. مرا از فرمانبرداری و پرهیزگاری معاف کن، زیرا من میخواهم خویشتن را به ناز و فریفتگی بسپارم.
هوش مصنوعی: تو مانند آبی زلال هستی و من در حال thirsty هستم. این کنایه به خوبی بیانگر وضعیت من است، دیگر چه نیازی به ادامه دادن صحبتهایم هست؟
هوش مصنوعی: من از دیدن چهرهٔ تو چنان غرق در عشق و شوق هستم که دیگر فرصتی برای سجده و نماز ندارم. خودت بگو چگونه میتوانم در حال مستی به عبادت بپردازم؟
هوش مصنوعی: از عشق راهی برای من باقی نمانده جز اینکه این بیچاره را رها کنم و به زندگی جدیدی روی آورم.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
همه جمال تو بینم چو دیده باز کنم
همه تنم دل گردد که با تو راز کنم
حرام دارم با دیگران سخن گفتن
کجا حدیث تو آمد سخن دراز کنم
کرانه گیرم تا خود ز عشق باز کنم
در خصومت بر خویشتن فراز کنم
زعشق دوست بدین عشق و دوستی که منم
نه ممکن است که من خود زعشق باز کنم
زیاد روی خداوند آن دو زلف سیاه
[...]
همه جمال تو بینم چو چشم باز کنم
همه شراب تو نوشم چو لب فراز کنم
حرام دارم با مردمان سخن گفتن
و چون حدیث تو آید سخن دراز کنم
هزار گونه بلنگم به هر رهم که برند
[...]
شبی بود به مهی خلوتی که ساز کنم
خروس بانگ کند تا نگاه باز کنم
رقیب دشمن و قصه دراز و شب کوتاه
مجال نیست که با دوست شرح راز کنم
به روز محتسبان دافع و به شب عسسان
[...]
چه دست در خم آن زلف دلنواز کنم
به ناخنی که ندارم چه عقده باز کنم
ببین چه ساده دل افتاده ام که می خواهم
ترا به نیم دل از خلق بی نیاز کنم
مرا که هر مژه در عالمی است پا در گل
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.