اگر چه ساقی جان می نهاد در دستت
حقیقتی دگرست این که می کند مستت
پی نظاره خود جام جم تو را دادند
تو خود نگاه نکردی که چیست در دستت
تو آن گلی که چو من صدهزار سوخته را
بباد دادی و بر دل غبار ننشست
دلا به چشم تو صدخار اگر شکست آن گل
همین بس است که در چشم غیر نشکستت
تورا به چرخ بلند آفتاب خواند از مهر
چو سایه خاک نشین کرد همت پستت
خمار هجر بود با می وصال بترس
طمع مدار که در وصل دل ز غم رستت
چو صید کشته مجو خونبها از او اهلی
بس است این که به فتراک خویش بر بستت


با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به مفاهیم عشق و خودشناسی میپردازد. او به معشوقهاش میگوید که اگرچه دیگران به او محبت و احترام میگذارند، اما مهمتر از همه این است که او به درون خود نگاهی نینداخته است. شاعر به معشوق یادآوری میکند که زیبایی و ارزش واقعی او در این است که در برابر نظر دیگران تاب آورد. او از هجر و عشق میگوید و به معشوق هشدار میدهد که به امید رهایی از غم و اندوه در وصال نباشد. در پایان، شاعر به این نکته میرسد که زیباییها و غمهای عشق باید در درون خود فرد ارزیابی شود و خود فرد باید به این حقیقت ایمان بیاورد.
هوش مصنوعی: اگرچه ساقی جان خود را به پای تو میگذارد، اما واقعیت دیگری وجود دارد که باعث میشود تو مست شوی.
هوش مصنوعی: به تو جام جم، نماد دانش و معرفت، دادند تا خودت را ببینی، اما تو به آن نگاه نکردی تا بفهمی چیست در دستانت.
هوش مصنوعی: تو آن گلی هستی که به مانند من، قلبهای زیادی را به آتش کشیدی و هیچ نشانهای از غبار بر روی دل باقی نمانده است.
هوش مصنوعی: ای دل، اگر صد بار هم در چشم تو گلی بشکند، همین کافی است که در چشم دیگران نشکستهای.
هوش مصنوعی: تو را خورشید آسمان به سوی خود دعوت کرده است، در حالی که از محبت به مانند سایهای بر زمین نشستهای و همت و ارادهات پایین است.
هوش مصنوعی: درد جدایی با شراب رسیدن همراه است، پس از طمعورزی بپرهیز؛ زیرا در وصل، دل از غم رها نخواهد شد.
هوش مصنوعی: اگر حیوانی شکار کردی، نباید از او خون بگیری یا تقاضای قیمت کنی. همین که او را با دام خود گرفتی، کافیست.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
میان چرخ و میان ملاعبش گه لعب
جهان و ملک جهان هر دود ا و یک ندبست
فراق او ز زمانی هزار روز آرد
افروختگان وصال همیگویند:
بلای او ز شبی صد هزار سال کند
سرای پرده وصلت کشید روز نواخت
ز تست نصرت اسلام از آن فلک خوانده است
حسام دولت و دین و علاء اسلامت
مبند دل به عروس جهان تو از شهوت
اگر چه در سر زلفش هزار دلبندیست
ندای غیب به جان تو میرسد پیوست
که پای در نه و کوتاه کن ز دنیی دست
هزار بادیه در پیش بیش داری تو
تو این چنین ز شراب غرور ماندی مست
جهان پلی است بدان سوی جه که هر ساعت
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.