گنجور

 
اهلی شیرازی

اگر چه ساقی جان می نهاد در دستت

حقیقتی دگرست این که می کند مستت

پی نظاره خود جام جم تو را دادند

تو خود نگاه نکردی که چیست در دستت

تو آن گلی که چو من صدهزار سوخته را

بباد دادی و بر دل غبار ننشست

دلا به چشم تو صدخار اگر شکست آن گل

همین بس است که در چشم غیر نشکستت

تورا به چرخ بلند آفتاب خواند از مهر

چو سایه خاک نشین کرد همت پستت

خمار هجر بود با می وصال بترس

طمع مدار که در وصل دل ز غم رستت

چو صید کشته مجو خونبها از او اهلی

بس است این که به فتراک خویش بر بستت

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
میبدی

فراق او ز زمانی هزار روز آرد

افروختگان وصال همی‌گویند:

بلای او ز شبی صد هزار سال کند

سرای پرده وصلت کشید روز نواخت

حمیدالدین بلخی

مبند دل به عروس جهان تو از شهوت

اگر چه در سر زلفش هزار دلبندی‌ست

عطار

ندای غیب به جان تو می‌رسد پیوست

که پای در نه و کوتاه کن ز دنیی دست

هزار بادیه در پیش بیش داری تو

تو این چنین ز شراب غرور ماندی مست

جهان پلی است بدان سوی جه که هر ساعت

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه