لغتنامهابجدقرآن🔍گوگلوزنغیرفعال شود

گنجور

 
اهلی شیرازی

کوهکن چون بر نیامد با دل خود رای خویش

عاقبت از عشق شیرین تیشه زد بر پای خویش

کاش من بودم بجای کوهکن در بیستون

تا به آهی برگرفتم کوه را از جای خویش

گر تو ای بت آتشم در جان زنی چون برهمن

کافرم گر یکسر مو باشدم پروای خویش

تا خرام سرو بالایت به گلشن دیده است

خشک برجا مانده سرو از خجلت بالای خویش

سرو قدان جمله در رقصند از شوقت چه شد

گر تو هم در رقص آری قامت رعنای خویش

در خیال برق وصلت می پزم سودای خام

میگدازم همچو شمع از آتش سودای خویش

چون چراغ مرده اهلی در شب تاریک هجر

سوختم از دود دل بی شمع بزم آرای خویش

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
کمال خجندی

ما به فریاد آمدیم از ناله شبهای خویش

پرسشی میکنز رنجوران شب پیمای خویش

با همه خندان لبی بر من بگرید شمع جمع

گر برو پیدا کنم این سوز ناپیدای خویش

من که بیقیمت نرم پیش کسان از خاک راه

[...]

صائب تبریزی

کاکل او درهم است از شورش سودای خویش

از پریشانی ندارد زلف او پروای خویش

نشأه مستی ز عمر جاودانی خوشترست

خضر و آب زندگانی، ما و ته مینای خویش

در میان هر دو موزون آشنایی معنوی است

[...]

سیدای نسفی

بید مجنونم سر خود دیده ام در پای خویش

گر زنند آتش نمی جنبم چو شمع از جای خویش

کاسه گردابم و ابر طمع جو نیستم

می دهد چشمم به مردم آب از دریای خویش

می زنم بر استان اهل دولت پشت پا

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از سیدای نسفی
بیدل دهلوی

بی‌خلل نگذاشت گل را صنعت اجزای خویش

بهر مینا سنگها زد کوه بر مینای خویش

هرزه باید تاخت عمری در تلاش عافیت

تا توان از سیر زانو تیشه زد بر پای خویش

هر نفس آوارهٔ فکر کنار دیگریم

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه