گنجور

 
اهلی شیرازی

تا تو زیر پوست همچون گرگی ای پشمینه پوش

دوری از یوسف بکش ای خرقه پشمین ز دوش

از جوانان ما جوانمردی ز ساقی یافتیم

در صف پیران صفا از روی پیر میفروش

سر معراج محبت از دلم سر میزند

عشق میگوید بگو و عقل میگوید خموش

یا رخی چون شمع باید یا دم گرمی چو نی

تا نباشد آتشی صحبت نمی آید به جوش

هر کجا این لعبت چین در زبان آید چو شمع

دیگران چون صورت دیوار چشمانند و گوش

وه که در بزم تو از دست رقیبان دمبدم

میخورم زهری ز جام عیش و میگویند نوش

تا بکی اهلی خروشی یکنفس خاموش باش

کین دل مجروح ما را میخراشی زین خروش

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
ادیب صابر

نیست از قدر و خطر در هفت کشور هم کفوش

زین همی نازد ولیش و زان همی سوزد عدوش

گر عدو خواهد که در راه خلافش دم زند

نم نماند در دهانش دم بگیرد در گلوش

اوج علیین نخوانم همت عالیش را

[...]

امیرخسرو دهلوی

مست و لایعقل گذشتم از در میخانه دوش

سالکی دیدم نشسته پیش پیر می فروش

گشته از دنیا و مافیها به کلی اختیار

از پی یک جرعه می بر باد داده عقل و هوش

مطربان افتاده بی خود هر یکی بر یک طرف

[...]

سیف فرغانی

ای خریداران رویت عاشقان جان فروش

شور در مردم فتاد از عشق رویت رو بپوش

با قفاداران انجم ماه نتواند زدن

با رخت پهلو اگر خورشید باشد پشت روش

من خمش بودم مرا آورد شوقت در سخن

[...]

کمال خجندی

یار خرمن سوز ما گو روی گندمگون بپوش

ورنه خواهد سوخت خرمن هر کرا عقل است و هوش

روی گندمگون نمود و جان ما یک جو فروخت

از چه شد باز اینچنین گندم نمای جو فروش

شاهدان از گوشها کردند درها را رها

[...]

حافظ

دوش با من گفت پنهان کاردانی تیزهوش

وز شما پنهان نشاید کرد سِرِّ مِی‌فروش

گفت آسان گیر بر خود کارها کز رویِ طبع

سخت می‌گردد جهان بر مردمانِ سخت‌کوش

وان گَهَم دَر داد جامی کز فروغش بر فلک

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه