تا تو زیر پوست همچون گرگی ای پشمینه پوش
دوری از یوسف بکش ای خرقه پشمین ز دوش
از جوانان ما جوانمردی ز ساقی یافتیم
در صف پیران صفا از روی پیر میفروش
سر معراج محبت از دلم سر میزند
عشق میگوید بگو و عقل میگوید خموش
یا رخی چون شمع باید یا دم گرمی چو نی
تا نباشد آتشی صحبت نمی آید به جوش
هر کجا این لعبت چین در زبان آید چو شمع
دیگران چون صورت دیوار چشمانند و گوش
وه که در بزم تو از دست رقیبان دمبدم
میخورم زهری ز جام عیش و میگویند نوش
تا بکی اهلی خروشی یکنفس خاموش باش
کین دل مجروح ما را میخراشی زین خروش
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این ابیات به احساسات عاشقانه و درد ناشی از بیتوجهی معشوق میپردازد. او به تغافل و بیتوجهی معشوق اشاره میکند و از ناز و خشم او غصه میخورد. شاعر از نشستن و برخاستن معشوق که پر از فخر و سرکشی است، به شدت متاثر است. همچنین به عشق و دلشکستگی خود به خاطر نگاهی که عمداً از او دور نگه داشته میشود، اشاره میکند. در نهایت، او به جدایی و ناراحتی ناشی از این بیتوجهی میپردازد و میگوید که این درد او را به شدت آزار میدهد.
هوش مصنوعی: تا زمانی که تو در درون خود مانند یک گرگ هستی و در لباس پشمین به سر میبری، از یوسف دوری کن. ای عارف، این لباس پشمین را از دوش ات بردار.
هوش مصنوعی: در میان جوانان ما، به جوانمردی از ساقی رسیدیم که در جمع پیران، صفا و آرامش را از چهرهی پیر میفروش به دست آوردیم.
هوش مصنوعی: عشق از دل من بلند میشود و مرا فرا میخواند، در حالی که عقل به من میگوید ساکت باش و چیزی نگو.
هوش مصنوعی: یا اگر چهرهای زیبا و چون شمع درخشان داری، یا باید نفس گرمی مانند نی داشته باشی؛ چرا که بدون این ویژگیها، گفتگو و محبت نمیتواند به وجود بیاید.
هوش مصنوعی: هر جا که این دختر زیبای چینی صحبت کند، مانند شمعی میدرخشد و چشمان و گوشهای دیگران به او دوخته میشود.
هوش مصنوعی: اه، در مهمانی تو من به طور مداوم از رقیبان آسیب میبینم و زهر نوشیدنیام را در حالی که همه میگویند خوش میگذرانم، میخورم.
هوش مصنوعی: چرا مدام اینقدر حالم را بد میکنی و آرامش را از من میگیری؟ این دل زخمی من را با صداهای زوزهوار خود بیشتر آزار میدهی.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
نیست از قدر و خطر در هفت کشور هم کفوش
زین همی نازد ولیش و زان همی سوزد عدوش
گر عدو خواهد که در راه خلافش دم زند
نم نماند در دهانش دم بگیرد در گلوش
اوج علیین نخوانم همت عالیش را
[...]
مست و لایعقل گذشتم از در میخانه دوش
سالکی دیدم نشسته پیش پیر می فروش
گشته از دنیا و مافیها به کلی اختیار
از پی یک جرعه می بر باد داده عقل و هوش
مطربان افتاده بی خود هر یکی بر یک طرف
[...]
ای خریداران رویت عاشقان جان فروش
شور در مردم فتاد از عشق رویت رو بپوش
با قفاداران انجم ماه نتواند زدن
با رخت پهلو اگر خورشید باشد پشت روش
من خمش بودم مرا آورد شوقت در سخن
[...]
یار خرمن سوز ما گو روی گندمگون بپوش
ورنه خواهد سوخت خرمن هر کرا عقل است و هوش
روی گندمگون نمود و جان ما یک جو فروخت
از چه شد باز اینچنین گندم نمای جو فروش
شاهدان از گوشها کردند درها را رها
[...]
دوش با من گفت پنهان کاردانی تیزهوش
وز شما پنهان نشاید کرد سِرِّ مِیفروش
گفت آسان گیر بر خود کارها کز رویِ طبع
سخت میگردد جهان بر مردمانِ سختکوش
وان گَهَم دَر داد جامی کز فروغش بر فلک
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.