لغتنامهابجدقرآن🔍گوگلوزنغیرفعال شود

گنجور

 
اهلی شیرازی

مستم و در جوش می بینم دل مجنون خویش

آتشم ای گریه منشان تا بریزم خون خویش

گر نریزی جرعه یی در کام من چون دیگران

خنده یی در کار من کن از لب میگون خویش

جمعی از وصل تو شاد و جمعی از جام تو مست

من به محرومی چه سازم با دل محزون خویش

قامت سرو سهی گفتی قیامت میکند

آه اگر بینی خرام قامت موزون خویش

غیر عشق من که باشد همچو حسنت برقرار

هرچه بینی عاقبت میگردد از قانون خویش

تا بکی هنگامه گرم از قصه بیهوده ام

شرمسارم کردی از افسانه و افسون خویش

شب ز تاریکی هلاکم روز میسوزم چو شمع

سوختم اهلی ز بخت و طالع وارون خویش

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
مولانا

عارفان را شمع و شاهد نیست از بیرون خویش

خون انگوری نخورده باده شان هم خون خویش

هر کسی اندر جهان مجنون لیلیّی شدند

عارفان لیلیِّ خویش و دم به دم مجنون خویش

ساعتی میزان آنی ساعتی موزون این

[...]

سیف فرغانی

ای ز عشقت مهر و مه سرگشته در گردون خویش

وی ببویت روز و شب آواره در هامون خویش

در هوای عشق تو چون ذره زآن گردان شدم

کآفتاب حسن تو می تابد از گردون خویش

در پس جلباب شب هر صبح روشن رو کنی

[...]

وحشی بافقی

بود این حق وفا الحق که ریزم خون خویش

هم درون خود کشم در خون و هم بیرون خویش

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه