گنجور

 
اهلی شیرازی

در عین عتاب از بر ما میگذری باز

طوری عجب امروز بما مینگری باز

من بنده لطفت که بخشمم چه فروشی

یک خنده وز دو جهانم بخری باز

چون آینه با همنفسان روی برویی

وه کز نفس سوختگان بیخبری باز

ای مرغ بهشتی که بما انس گرفتی

از طعن حسودان ز کف ما نپری باز

آه از تو پریزداه که گر میروی از چشم

تا من مژه برهم زده ام در نظری باز

اهلی بخرابات مغان هرچه ببازی

گر صبر کنی هم ز خرابات بری باز

در گلشن وصل تو چه کم گردد اگر من

جان تازه کنم همچو نسیم سحری باز

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
بابافغانی

خورشید من امروز به شکل دگری باز

می خورده نهان گرم ز ما می‌گذری باز

افروخته رخسار و جبین کرده عرقناک

از حال دل تشنه‌لبان بی‌خبری باز

دانم چه نظرهاست در آن دم که به شوخی

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه