گنجور

 
اهلی شیرازی

پای‌بوس آن بت سنگین‌دل یاقوت‌لب

آرزو دارم شبی تا روز و روزی تا به شب

مردم از شوق لبش تا کی ادب دارم نگاه

می‌روم گستاخ پیش و می‌کنم ترک ادب

کس مهل پیش من بیمار ای همدم مباد

نام او ناگه برم بی‌اختیار از تاب تب

من که عمرم رفت بر باد و به جانان زنده‌ام

مانده‌ام در روی او بی‌خود همی‌مانم عجب

روزی هرکس به قدر بخت باشد لاجرم

سنگ بیدادم زند نخلی کزو جویم رطب

خلق گویند آب حیوان عمر جاویدان دهد

باری ای آب بقا کشتی تو ما را در طلب

گرچه می‌گویند خلقی نام این مجنون به یار

خوش بود اهلی شنیدن تازی از لفظ عرب

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
فرخی سیستانی

دوست دارم کودک سیمین‌برِ بیجاده لب

هر کجا زیشان یکی بینی مرا آنجا طلب

خاصه با روی سپید و پاک چون تابنده روز

خاصه با موی سیاه و تیره چون تاریک شب

هر که را زینگونه باشد ماهرویی مشکموی

[...]

ناصرخسرو

بر من بیچاره گشت سال و ماه و روز و شب

کارها کردند بس نغز و عجب چون بلعجب

گشت بر من روز و شب چندانکه گشت از گشت او

موی من مانند روز و روی تو مانند شب

ای پسر گیتی زنی رعناست بس غرچه فریب

[...]

قطران تبریزی

دارد آن وشی رخ و وشی برو وشی سلب

رادگاه غمزه چشم و زفت گاه بوسه لب

لؤلؤ لالا شرا از لاله نعمان صدف

لاله نعمانش را از عنبر سارا سلب

چشم او مخمور و من خوردم بجام مهر می

[...]

مسعود سعد سلمان

جام همچون کوکبست از بهر آن تابد به شب

لاله همرنگ میست از بهر آن دارد طرب

جام می خوردست بی حد ز آتش خندیدست لب

از طبیعت در بدن خونست قوت را سبب

سنایی

ای که چون اندر بنان آری قصب هنگام نظم

صدر چرخ ثانی از فضل تو پندارم قصب

کوکب معنی تو در سیر آوری بر چرخ طبع

وانگه از نوک قصب روز اندر آمیزی به شب

در یکی بیتت معانی روشنی دارد چنانک

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه