گنجور

 
اهلی شیرازی

اگر آن پری بعاشق نظر از وصال دارد

ز کرشمه اش که داند که چه در خیال دارد

دل تیره بخت مارا چه سعادتی ازین به

که ز ما برید و اکنون بتو اتصال دارد

مرو ای پری ببستان دل گل بخون مگردان

که بسینه خارخاری گل از آن جمال دارد

غم هجر اگر رساند همه را بحال مردن

تو کجا ز ناز پرسی که کسی چه حال دارد

به کسی نمی نماید خضر آب زندگانی

ز لب تو آب حیوان مگر انفعال دارد

بزمین رقیب ترسم که فرو رود چو قارون

که کمال سر گرانی ز غرور مال دارد

به سگش چگونه اهلی ز کمال خود زند دم

که به نسبت سگ او صفت کمال دارد

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
خیالی بخارایی

به جهان لطیف طبعی که ز خود ملال دارد

ز غم رخش چه گویم که دلم چه حال دارد

قدحی که جان زارم نه به یاد او بنوشد

غم او حرام بادم دل اگر حلال دارد

به چمن که نسخه بُرد از دهن و رخش ندانم

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه