گنجور

 
اهلی شیرازی

شب همچو شمع آتش آهم زبانه زد

تیر مراد در دل شب بر نشانه زد

با آفتاب خویش شود همنفس چو صبح

در عشق هرکه یکنفس عاشقانه زد

شکر لبان نهند بر این آستانه روی

خوش وقت آنکه بوسه برین آستانه زد

جان در بهای صول چه باشد بهانه ایست

عاشق در وصال ترا زین بهانه زد

خواهد دمید صبح وصال از شب فراق

ساقی بیا که زهره سحر این ترانه زد

از بسکه سوختی دل اهلی ز داغ هجر

آتش چو لاله از دل چاکش زبانه زد

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
جامی

آن کج کله چو کاکل گلبوی شانه زد

از رشک شانه آتشم از دل زبانه زد

تبخاله نیست بر لبم این آبله که جان

خیمه ز داغ و درد درون بر کرانه زد

شد در وفا نشانه دل ما و چشم تو

[...]

صفای اصفهانی

دست صبا به طره شمشاد شانه زد

قمری به شاخ سرو ز وحدت ترانه زد

بر گل هزاردستان چنگ و چغانه زد

بایدم دم سپیده شراب شبانه زد

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه