گنجور

 
اهلی شیرازی

نظاره بین که عاشق بیچاره میکند

جان داده همچو صورت و نظاره میکند

گر من جگر کباب شدم این نه از من است

آن چشم مست بین که جگر پاره میکند

حیران آن لبم که مرا کشت و زنده کرد

کی عشوه چاره من بیچاره میکند

کوی تو جنت است ولی مدعی به مکر

شیطان صفت ز جنتم آواره میکند

آمد زقتل دمبدم آن غنچه لب به تنگ

تمهید قتل خلق بیکباره میکند

اهلی اگر جمال تو را گوید آفتاب

تشبیه آفتاب به سیاره میکند

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
اهلی شیرازی

هرکس که چشم مست تو نظاره می‌کند

مژگان به صد سنان جگرش پاره می‌کند

جایی که صدهزار سر افتاده هر طرف

در آن میان که زخم مرا چاره می‌کند؟

رحمی بکن به مردم عالم که هرکه هست

[...]

وحشی بافقی

این دل که دوستی به تو خون خواره می‌کند

خصمی به خود نه ، با من بیچاره می‌کند

بد خوییت به آخر دیدن گذاشته است

حالا نظر به خوبی رخساره می‌کند

این صید بی ملاحظه غافل از کمند

[...]

صائب تبریزی

با طفل آنچه جنبش گهواره می‌کند

بی‌طاقتی به این دل آواره می‌کند

ای عشق غافلی که جدا از حضور تو

آسودگی چه با من بیچاره می‌کند

از زخم خار نیست غمی تازه روی را

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه