گنجور

 
اهلی شیرازی

سایه کی بر خاک من آن سر و چالاک افکند

شمع از آن نبود که هرگز سایه بر خاک افکند

من در عمری ز دلتنگی ندارم خنده یی

عاقبت چون پسته این غم بر دل چاک افکند

تا بکی گرد رهت باد از جبین من برد

کی بود کاین طوطیا در چشم نمناک افکند

دوزخی گردد هر آن منزل که من منزل کنم

بس که آهم آتشی در خاک و خاشاک افکند

با چنین آه جر سوزی که اهلی می‌کشد

گر نیابد کام خود آتش با افلاک افکند

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
فضولی

گر فلک با تیغ کین بر سینه ام چاک افکند

دل ز چاک سینه ام آتش بر افلاک افکند

خاک را بر سر توان برداشت از راه شرف

هر کجا آن سرو قامت سایه بر خاک افکند

پاک کن دل را ز آلایش که سوز عشق را

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه