به هر ناجنس چون طوطی دل ما کی سخن دارد
کسی همرنگ ما باید که ما را در سخن آرد
غیورست آن شه خوبان و غیر اینجا نمیگنجد
کسی گیرد عنان او که دست از خویش بگذارد
به غیر از عشق خونخوارت کسی غمخوار ما نبود
سر مجنون به غیر از ناخن شیران که میخارد؟
رسید آن جنگجو مست و عرق میبارد از عارض
دلا در گوشه یی بنشین که هر سو فتنه میبارد
دل ما خرمن عشق است و ما خود خوشه چین اهلی
چه غم داریم اگر ما را به یک جو خواجه نشمارد
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر به توصیف دل و عشق خود میپردازد. او بیان میکند که برای ارتباط و گفتگو با دل، نیاز به فردی همرنگ و مشابه دارد. عشق را به عنوان تنها غمخوار واقعی خود معرفی میکند و از قهر و غیور بودن معشوق سخن میگوید. شاعر به جنگجویی پرشور اشاره دارد که در حال مستی و شور است، و او را دعوت میکند که در مکانی آرام بنشیند زیرا اطرافش پر از فتنه و آشوب است. در نهایت، شاعر از زندگی ساده و آرام خود در دل عشق سخن میگوید و احساس رضایت میکند، حتی اگر دیگران آنها را بیاهمیت شمارند.
هوش مصنوعی: اگر دل ما همچون طوطی به هر چیز بیارزشی وابسته است، پس تنها کسی میتواند با ما صحبت کند که در رنگ و مضمون با ما همگون باشد و بداند چه میگوییم.
هوش مصنوعی: این شاعر در این بیت به ویژگیهای شخصیتی یک فرد نجیب و غیور اشاره میکند. او میگوید که این فرد برجسته و ممتاز است و هیچ کس دیگری در این مکان نمیتواند با او رقابت کند. فقط او قادر است بر احساسات و خواستههای خود غلبه کند و از خودخواهی دست بکشد.
هوش مصنوعی: فقط عشق تو بود که برای ما اهمیت داشت و کسی به حال ما نگریست. جز ناخنهای شیران که بر سر مجنون میخارد، کسی دیگر دلسوزی برای ما نکرد.
هوش مصنوعی: جنگجوی خسته و مستی به اینجا رسیده است و عرق از پیشانیاش میریزد. به گوشهای برو و استراحت کن، زیرا در هر طرف آشوب و فتنه به راه افتاده است.
هوش مصنوعی: دل ما مملو از عشق است و ما هم به مانند کسی هستیم که در این خرمن عشق خوشه چینی میکند. چه غم داریم اگر دیگران ما را به اندازه یک جو هم اهمیت ندهند?
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
کسی کز راز این دولاب پیروزه خبر دارد
به خواب و خور چو خر عمر عزیز خویش نگذارد
جز آن نادان که ننگ جهل زیر پی سپر کردش
کسی خود را به کام اژدهای مست نسپارد
خردمندا، چه مشغولی بدین انبار بیحاصل؟
[...]
بتی دارم که یک ساعت مرا بیغم بنگذارد
غمی کز وی دلم بیند فتوح عمر پندارد
نصیحتگو مرا گوید که برکن دل ز عشق او
نمیداند که عشق او رگی با جان من دارد
دلم چون آبله دارد دگر عشق فدا بر کف
[...]
مه روزه رسید و آفتابم روزه می دارد
چه سود از روزه کز گرمی جهانی را بیازارد
به دندان روزه را رخنه کند، پس از لب شیرین
لبالب رخنه های روزه زان شکر به بار آرد
دهانش را که بوی مشک می آید گه روزه
[...]
من رنجور را امید وصلش زنده میدارد
وگر نه درد هجرانت مرا یک لحظه نگذارد
نگردد شام من روشن، نمیرد سوز دل، گرچه
ز آهم میجهد برق و ز چشمم سیل میبارد
مرا چون سرمه زیر پای خود سوده است آن دلبر
[...]
چو خندان جام می کام از لب لعل تو بردارد
صراحی گریه خونین ز رشکش در گلو آرد
عجب جاییست کوی تو که بهر محنت عاشق
زمینش خار غم روید هوایش خون دل بارد
سمندت خاک پای خویشتن مفروش گو ارزان
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.