گنجور

 
اهلی شیرازی

در ره دوست که باشد؟ که جفایی نکشد

کیست کز رهگذر عمر بلایی نکشد

کی گشاید دل من تا ز میان چو تویی

نگشاید کمر و بند قبایی نکشد

تشنه وصل تو ای چشمه خضریم ولی

تا نصیبی نبود کار بجایی نکشد

ایکه آسوده دلی بر دل ما نیش مزن

که جفایی نکند کس که سزایی نکشد

اهلی گمشده در راه تو ای کعبه دل

چکند گر نزند گامی و پایی نکشد

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
عرفی

آن که در راه طلب ماند و پایی نکشد

گو سر رشته رها کن که به جایی نکشد

من خود از تربیت دل نکشم دست، ولی

ترسم این آئینه کارش به صفایی نکشد

آخر انصاف بده تا به کی از دست تهی

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه