گنجور

 
اهلی شیرازی

بی تو چو شمع کرده ام گریه و خنده کار خود

خنده بروز دل کنم گریه بروزگار خود

ای چو غزال مشگبو صید تو صد هزار دل

من چه سگم که آهویی چون تو کنم شکار خود

در دل پر غبار من گر گذری بهل که من

پاک کنم ز دود دل سینه بی قرار خود

بی تو بهیچ صحبتی نیست سکون دل مرا

هم تو بگو که چون کنم با دل بی قرار خود

اهلی اگرچه سالها داشت امید وصل تو

شاد ندید یکنفس جان امیدوار خود

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
آشفتهٔ شیرازی

ابر صفت همی کنم خنده و گریه کار خود

خنده زنم بکار او گریه کنم بکار خود

عمر در از صرف شد بر سر زلف مهوشان

کردم از این خیال کج تیره روزگار خود

حال تباه شد مرا نامه سیاه شد مرا

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه