گنجور

 
اهلی شیرازی

گر صد هزار رنج و تعب باغبان برد

گل چون شکفت باد صبا از میان برد

آب بقا مجوی که ظلمات روزگار

مشکل که خضر هم بگذارد که جان برد

بر سنگ اگر کنیم نشان نام خود چه سود

ما را که سیل حادثه نام و نشان برد

عمری بخون دیده چه پروردم آن غزال؟

کز چمگ من زمانه چنان رایگان برد

اهلی تو را که قبله دو باشد نماز تو

شرمنده آن فرشته که بر آسمان برد

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
امیرخسرو دهلوی

سیمین زنخ که طره عنبرفشان برد

دل را در افگند به چه و ریسمان برد

می گفت سرو دی که ازو یک سرم بلند

کو باغبان که تا سر سرو روان برد

تیغ ار چه می برد همه پیوندهای جان

[...]

محتشم کاشانی

کس نام مرگ او به کدامین زبان برد

عقل این متاع را به کدامین دکان برد

باشد ز سنگ خاره دل پر تهورش

هرکس کزین خبر شود آگاه و جان برد

احرام بسته هر که اسباب این عزا

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه