عاشق چو مرغ بسمل پروای سر ندارد
در خون خویش رقصد وز سر خبر ندارد
بنگر بدان غزالی کز ما رمد بشوخی
نبود کسی که از وی خون در جگر ندارد
ناصح مرا بکشتی از دردسر چه حاصل
خوشوقت مرده باری کاین دردسر ندارد
مجنون چو سک مجاور بر آستان لیلی است
گر میزند به سنگش جای دگر ندارد
اهلی ز شور بختی دورست از آن شکر لب
باور مکن که طوطی میل شکر ندارد
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر به توصیف احساسات عشق و درد ناشی از آن میپردازد. عاشق همچون پرندهای زخمی بیخبر از وضعیت خود در خون خویش میرقصید و از سرنوشت خود غافل است. او به غزالی اشاره میکند که از او فراری است و هیچکس نیست که از او دردی نداشته باشد. ناصح و مشاوری که به عاشق نصیحت میکند و دردسرهای او را میکشد، بیفایده است، چون خوشحالی در مرگش نهفته است. مجنون نیز در کنار لیلی همچون سگی است که عشقی ناکام دارد و جایی دیگر برای او نیست. در نهایت، شاعر به شیرینی شکر لب طوطی اشاره میکند و میگوید با این حال، وی از شکرنتوانسته استفاده کند، زیرا او در شور بختی قرار دارد. استخراج کلی، این شعر به نمایشگر دردها و دشواریهای عشق و ناکامیهای زندگی میپردازد.
هوش مصنوعی: عاشق مانند پرندهای مجروح است که به هیچ چیز جز عشقش فکر نمیکند و در حالی که در خون خود غرق است، به شادی و رقص مشغول است و هیچ توجهی به خطرات و دردهایش ندارد.
هوش مصنوعی: به یک غزال نگاه کن که از ما فرار کرده است. کسی نیست که از این فرار او به شوخی بگذرد و در دلش اندوهی نداشته باشد.
هوش مصنوعی: به مشاوری گفتم که از مشکلات زندگی رها شوم، اما او به من گفت که این کار فایدهای ندارد. خوشا به حال کسی که دیگر نگران این دردسرها نیست و میتواند از آنها رها شود.
هوش مصنوعی: مجنون مانند سگی وفادار، در کنار درگاه لیلی زندگی میکند و اگر هم به سنگی بزند، دیگر جایی برای رفتن ندارد.
هوش مصنوعی: انسانهای بدشانس، به دور از خوشبختی، به آن زیبایی و شیرینی که در ظاهر است، باور نکنند. طوطی به شکر علاقه ندارد و در واقع به آن نمیپردازد.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
هر کاو سر تو دارد پروای سر ندارد
مست تو تا قیامت از خود خبر ندارد
هر عاشقی که جانش بویت شنیده باشد
سر بی نسیم زلفت از خاک برندارد
تر دامن است هر کاو لافی زند ز عشقت
[...]
عیب دلم کند آن کز دل خبر ندارد
یا درد دل نداند یا دل مگر ندارد
پنهان شدی پری را از حسن و ناز نبود
با آفتاب رویت تاب نظر ندارد
در لاله زار عالم یکدل نمیتوان یافت
[...]
آب حیات حسنت گل برگ تر ندارد
طعم دهان تنگت تنگ شکر ندارد
ای دیده، تیز منگر در روی نازک او
کز غایت لطافت تاب نظر ندارد
در هر گذر که باشی، نتوان گذشتن از تو
[...]
با آنکه هیچ دربار غیر از خطر ندارد
عاشق چو شیشه می پروای سر ندارد
تا نغمه ای نباشد نتوان ز هوش رفتن
مسکین مسافری کو ساز سفر ندارد
دل را خراب دارم تا بستگی نه بیند
[...]
گفتم مگر ز رویت زاهد خبر ندارد
گفتا که تاب خورشید هر بی بصر ندارد
گفتم بکوی عشقت پایم بگل فرو شد
گفتا که کوچه عشق راهی بدر ندارد
گفتم سرای دل را ره کو و در کدام است
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.