به هم متاب دگر سنبل پریشان را
یکی مساز به قتلم دو نا مسلمان را
بلای پیر و جوان حسن یوسف است ار نه
چه وقت عشق و جوانی است پیر کنعان را
مجوی شربت وصل از بتان که این مردم
همیشه خون جگر داده اند مهمان را
چو لاله دامنت از خون ما نشان دارد
اگرچه بر زدهای چابکانه دامان را
نسیم گل خبر از یار میدهد اهلی
مرو به باغ که بر باد میدهی جان را
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر دربارهٔ عشق و ارتباطات انسانی است. شاعر از دیگران میخواهد که درگیر مسائل و مشکلات نشوند و به عشق و زیباییها توجه کنند. او به بلای عشق اشاره میکند و از احساسات مرتبط با حسن و زیباییهای جوانی صحبت میکند. همچنین شاعر هشدار میدهد که افرادی که همچنان به دنبال عشق هستند، ممکن است هزینههای سنگینی بپردازند. در نهایت، او به خوشبختی و نسیم خوشبویی اشاره میکند که از یار میآید و از دوستان میخواهد از باغهای بینتیجه دوری کنند.
هوش مصنوعی: به هم نزنید این گلهای پژمرده را، چون منجر به مرگ دو انسان بیگناه خواهد شد.
هوش مصنوعی: این بیت به این معنی است که جذابیت و زیبایی حسن یوسف به قدری است که حتی در روزگار پیری و جوانی، همه تحت تأثیر آن قرار میگیرند. به عبارت دیگر، عشق و زیبایی نه تنها مختص جوانی است، بلکه حتی در سنین بالا نیز میتواند تأثیرگذار باشد.
هوش مصنوعی: به دنبال نوشیدنی وصال از معشوقان مباش، زیرا این مردم همیشه برای مهمانان خود خون جگر دادهاند.
هوش مصنوعی: اگرچه تو با شتاب دامنت را تمیز کردهای، اما نشانههای خون ما هنوز بر آن باقی است.
هوش مصنوعی: نسیم گل از عشق و حضور یار خبر میآورد، ای اهلی! به باغ نرو، زیرا که جانت را به باد میدهی.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
به نام نیک تو خواجه فریفته نشوم
که نام نیک تو دام است و زرق مر نان را
کسی که دام کند نام نیک از پی نان
یقین بدان تو که دام است نانْش مر جان را
سلام کن ز من ای باد مر خراسان را
مر اهل فضل و خرد را نه عام نادان را
خبر بیاور ازیشان به من چو داده بُوی
ز حال من به حقیقت خبر مر ایشان را
بگویشان که جهان سرو من چو چنبر کرد
[...]
شریف خاطر مسعود سعد سلمان را
مسخرست سخن چون پری سلیمان را
نسیج وحده که نو حُلّهای دهد هر روز
زکارگاه سخن بارگاه سلطان را
ز شادی ادب و عقل او به دار سلام
[...]
لب تو طعنه زند گوهر بدخشان را
رخ تو طیره کند اختر درفشان را
به بوسه لب تو تهنیت کنم دل را
به دیدن رخ تو تربیت دهم جان را
به جان تو که پرستیدن تو کیش من است
[...]
چه خرمی است که امروز نیست زنگان را
چه فرخی است کزو بهره نیست کیهان را
بهار و کام طرب تازه می کند دل را
ضیاء انس و فرح زقه میدهد جان را
بدشت جلوه گری عرضه داد بار دگر
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.